ب مثل باران

تعطیلی آخر هفته رفته بودیم نمایشگاه گردی:

شلوغی جمعیت کلافه مان کرد. جناب خودمان می خواست قاموس قرآن بخرد لیک نام نویسنده یادمان رفته بود. چشممان افتاد به بخش اطلاع رسان که گوشه ای از سالن را در اشغال خود داشت. از یکی زان میان پرسش فرمودیم می دانید قاموس قرآن چاپ کدام نشر است و غرفه اش کجاست؟... پاسخ آمد که: با عرض پوزش از آن جناب، اطلاع رسانی ما بر اساس نام ناشر می باشد نه کتاب... در دلمان گفتیم دستتان ندردد با این اطلاع رسانی... ما اگر ندانیم کدام کتاب را می خواهیم اسم ناشر، به چه دردمان می خورد؟ نیامده ایم ناشرگردی که! آمده ایم کتاب بخریم.

و این یعنی ناشر محوری. البته خوب است اما بد است...نیشخند

افسوس! نقشه کشیده بودیم که چند تا سی دی هم بخریم اما به علت ضیق وقت ناکام ماندیم. خیلی دنبال آن غرفه محصولات قرآنی مصری گشتیم اما انگار غایب بود.

در حقیقت ما با حسرت سیاحت کردیم و جناب پدر هر چه می خواست خرید... نه،‌گزاف گفتیم. یک دوره تفسیر کشاف زمخشری چاپ بیروت را خوششان آمده بود اما ما چندان تمایلی از خودمان نشان ندادیم به دو علت: یکی این که در خانه یک دوره داشتیم با چاپ نامرغوب و چون پولمان ته کشیده بود ترجیح می دادیم نخریم دوم این که دیگر ظرفیت بار اضافی را نداشتیم...

یادم می آید هفته پیش که جناب دایی پنجم مهمانمان بودند باورشان نشد جناب پدر صد هزار تومان داده اند برای کتاب!

برگشتیم اما با یک علامت تعجب: بعضی ها در دستشان فقط نیم کیلو کتاب بود... این همه راه و این همه وقت فقط نیم کیلو؟

به قول جناب پدر بعضی ها برای تفریح آمده بودند.

و به چشم من آدم های مزاحمی که پاتوقشان را عوضی آمده بودند

یک جور بی نظمی را حس می کردم در نمایشگاه. اما حس ششم بود و بی دلیل

اگر در قم هم نمایشگاهی برپا می شد می توانستیم هر روز حالش را ببریم و موکول نمی کردیم به تعطیلات آخر هفته.

نوشته شده در جمعه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank