ب مثل باران

یکی از مراجع تقلید می‌گوید: روزی در مسجد النّبی، در مدینه نماز صبح را بجا آوردم، و در آن روضه مقدسه در کنار منبر نشسته بودم، و آیاتی از قرآن را تلاوت می‌کردم، در این میان یک نفر مرد شیعی به آنجا آمد و در طرف چپ من ایستاد و مشغول نماز شد، در جانب راست من، دو نفر که ظاهراً از اهالی مصر بودند، به ستون مسجد تکیه داده و نشسته بودند، آن مرد شیعی، در بین نماز، دست در جیب خود کرد تا مهر تربت یا سنگی را درآورده و در سجود، بر آن سجده کند.
یکی از آن دو نفر که به ستون تکیه نموده بود، به رفیق خود گفت: «این عجمی را نگاه کن که می‌خواهد بر سنگ سجده کند!!» مرد شیعی به رکوع رفت، و پس از رکوع، بر سجده رفت و پیشانی خود را روی قطعه سنگی نهاد، ناگهان دیدم یکی از آن دو نفر با شتاب برخاست و به سوی آن مرد شیعی رفت، تا به او اعتراض کند و سنگ را از زیر پیشانی او بردارد، قبل از آنکه به او برسد، دستش را گرفتم و با خشونت به او گفتم:


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank