ب مثل باران

مقدمه:

نمی دونم تقویتی عربی بود یا زبان. ولی یه کلاس کاملا اجباری بود اون هم آخر سال و نزدیک امتحانات پایان ترم. مجبور شدم از قوه قاهره استفاده کنم یعنی همان زورگویی خودمان. حقشون بود. اگه در طول سال درس خونده بودن، این وضعیت پیش نمی اومد. شاگرد اول کلاس رو هم نگه داشتم تا بهم کمک کنه. آزادی اراده و اختیار؟ این که گفتی کیلو چنده؟

کلاس ما امکانات خیلی نداشت. فقط یه پنجره که اونم معمولا باز نمی شد و یه پنکه سقفی و یه مهتابی. درِ کلاس رو هم نمی تونستیم باز بذاریم. به خاطر وجود پارازیت های خارجی و صوتی و غیره. از قیافه بچه ها  هم که دلخوری و نارضایتی می بارید  ولی طفلکیا جرأت اعتراض و غرزدن نداشتن. به من چه! تازه داشتم در حقشون (زورکی) لطف می کردم! آخه تو این دوره زمونه کسی پیدا میشه کلاس تقویتی زبان رایگان بذاره؟

و اما اصل ماجرا:

یه نیم ساعتی که با بچه ها تمرین کردیم، بدترین چیزی که فکرش رو هم نمی کردم اتفاق افتاد. در کمال ناباوری برق رفت و ما را در تاریکی و گرما رها کرد. حالا کجا رفت دیگه نمی دونم. مجبور شدیم تو یه اتاق نیمه تاریک به کارمون ادامه بدیم. البته نوشتن از روی وایت بورد هم برای بچه ها کار سختی بود و من مجبور بودم شفاهی براشون توضیح بدم.

انقدر سرگرم تمرین بودیم که نفهمیدیم خاموشی چقدر طول کشید. ولی همین که مهتابی کلاس روشن شد یه دفه همه بچه ها با هم صلوات فرستادند. با روحترین و شادترین صلواتی بود که تا حالا شنیده بودم. احساس کردم شادترین اتفاق زندگیشون همین بازگشت دوباره برق بود. ناخود آگاه این جمله بر زبانم جاری شد:

الله ولیُّ الذینَ آمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُلُماتِ إلیَ النُور

یعنی خداوند سرپرست مؤمنان است و آن ها را از تاریکی ها به سوی روشنایی خارج می کند.

                                                             سوره بقره(آیه الکرسی. آیه آخر)

یعنی اگر توی تاریکی قرار گرفتی وحشت نکن. خداوند حتما تو را از این ظلمت بیرون خواهد برد و روشنایی، خیلی زود، در چشمانت خواهد نشست.

بچه ها که انگار خوششون اومده بود خواستند بیشتر براشون توضیح بدم. منم که نمی خواستم خیلی قلمبه سلمبه حرف بزنم اول آیه رو براشون ترجمه کردم. بعد هم به خاطر صلوات فرستادنشون کلی تشویقشون کردم و براشون یه داستان طنز تعریف کردم. قضیه این بود که:

اون قدیم قدیما که نه من بودم و نه شما، یه کشیش میاد ایران و شروع می کنه به تبلیغ برای دین مسیح. و با این هدف، یکی از مسلمونا رو نشون می کنه و بعد رو مخش کار می کنه که بله: دین مسیح اله و بله و ... .تا این که موفق می شه طرف رو جذب کنه. روز آخر، جناب کشیش، مسلمون قصه ما رو دعوت می کنه به کلیسا تا به قول معروف تیر خلاص رو بزنه و طرف رو رسما مسیحی بکنه. مسلمونه که وارد کلیسا می شه، کشیشه دستور می ده برقا رو خاموش کنن تا تبلیغاتش بیشتر اثر بکنه.( احتمالا دیده ما موقع دعا برقا رو خاموش می کنیم، اونم یاد گرفته. شایدم می ترسیده قیافه اش زیر نور لوستر های روشن، دروغاشو لو بده).

خلاصه موفق می شه و مسلمونه اعلام می کنه که من مسیحی شدم. کشیشه خیلی خوشحال یه نفس راحت می کشه و دستور می ده چراغای کلیسا رو روشن کنن. تا برقا روشن می شه یه دفه صدای صلوات تازه مسیحی بلند می شه. و آقای کشیش تازه می فهمه که همهی  زحماتش هدر رفته. آخه تازه مسیحی بیچاره عادت داشت موقع اومدن برق و روشن شدن اتاق، صلوات بفرسته و از قدیم ندیما هم گفتن که: ترک عادت موجب مرض است.

متأسفم براتون آقای کشیش! فکر کردی به همین راحتیاس؟!

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank