ب مثل باران

می خواهی برایت از چه بگویم آیا هنوز هم، پلک های سربی روی چشم های تو نشسته اند؟؟ در لحظه ای که قلب های عاصی خون را به راه بخشیده اند پلک های سربی هم، در این لحظه در این حماسه، گلوله شدند شاید پلک چشم از سنگ است که در فلاخن دشمن نشسته بر روی دوست می بارد همچون نفس هایت که در اجاق حریف می دمند آیا خودت شعله ای نمی افروزی؟ دست هایت؟؟ این دست ها در چه کاری هستند؟ در لمس پوست های نرم و گیسوان زبر؟ یا در نوازش دانه های شاه مقصود؟ آیا نمی دانی ماشه ها در انتظار دست های تو خمیده اند هنوز لوله های دماغشان، از زکام سرب سنگین است. در انتظار عطسه ای رو به خورشید ایستاده اند. قدم هایت آن قدم های بلند در چه راهی شکسته اند؟ آیا هنوز به توپ می زنند آیا نمی دانی، در فلسطین، بچه ها روی توپ ها لاله کاشتند. ای چشم ها و ای نفس های هرز آتش پنهان انتقام و قله ی بی حصار آزادی نفسی می خواهد بلند و چشمی می خواهد پاسدار ای دست ها و ای قدم های فارغ من از دایره ای خبر دارم که هر نقطه اش محور است که هر نقطه اش محور است و محورهایش، بسته ی زنجیر زنجیرهایی، به درازی قرن های سکون علی صفایی

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank