ب مثل باران

      نامه ای که نوشته نشد

      

 روزهای آخر ، روزهای حساسی بودند و شهر ساعت های دردناکی را تجربه می کرد .

بعضی ها منتظر فرصت بودند . میشه گفت فرصت طلب ها سه گروه بودند :

گروه اول : دشمن و کسانی مثل ابو سفیان و ایل وتبارش  

گروه دوم (1): که سردسته شون دونفر بودند .

اولی یار غار حبیب خدا (2) و دومی هم یار اولی .

و به نظر من یکی از نامردترین ها که ادعاش زیاد بود .

موجودی خشن و متعصب که در سر خیال ریاست داشت .

گروه سوم (3): هم که انگار همه محبت ها را فراموش کرده بودند .

همان ها که فدایی محمد (ص) بودند

 و محمد (ص) ، عشق خود را _ به جای غنیمت های فتح مکه _ به آن ها تقدیم کرده بود .

چه دنیای پستی! حتی اون ها هم قصد خیانت داشتند .

 و او یک روز به برادرش گفت :

علی جان ، کلید گنج های دنیا و  عمر طولانی در آن را به من داده اند و گفته اند یکی از این دو را انتخاب کن :

 یا زندگی در این دنیای کوچک و یا ملاقات با محبوب .

ولی من ملاقات با محبوب را ترجیح دادم .

حالا دیگه همه می دونستند که او بار سفر بسته .

 لحظه های سخت خداحافظی نزدیک و نزدیک تر می شد . اما نگران بود ، نه برای خودش

که برای آتش برافروخته شده :

               ایها الناس سعرت النار و اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم ...(4)

برای همین دستور داد همه بزرگان ، شهر را ترک کنند برای نبرد با دشمن خارجی .

و اصرار کرد که سپاه به طرف روم حرکت کنه

و به دنبال آن ، کسانی رو که می خواستند در شهر بمونند لعنت کرد .

اما بعضی ها نشنیدند . یعنی نمی خواستند که بشنوند .

و  درخانه نشستند بی هیچ بهانه ، مخصوصا اولی و دومی .

و عجیب تر این که قضیه رو فراموش کردند و یک روز هم برای عیادت  رفتند خانه پیامبر .

پنج شنبه بود .

محمد (ص) آن ها را دید ، کمی سر به زیر انداخت و بعد :

" کاغذ و دواتی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از آن گمراه نشوید . (5)

       اما باز هم سرپیچی .

       همان دومی

       گستاخانه

       و زشت و زننده

       گفت : او بیمار است و هذیان می گوید . کتاب خدا ما را بس است .

       و بعد ، بگو مگو و اختلاف آن قدر زیاد شد که محمد (ص) دلش گرفت:

       مرا رها کنید و  از خانه ام بیرون بروید .

     

      آه آه  ، مصیبت از این بالاتر !

      روز پنج شنبه چه روز دردناکی بود .

      نه نه ، این دیگر قابل بخشش نیست . نه ، هرگز . دیگر چرا توجیه می کنید .

      جسارت به رسول الله ؟!

      رسول خدا و هذیان !

      مگر در عصمت او شک داشتی که چنین بر زبان راندی ؟!

      و یا شاید هم او را با خود آلوده ات مقایسه کردی .

     

      همان روز آتش  را برافروختند .

      آتشی که هنوز که هنوز است شعله ور است .

 

      راستی می دانید چرا پیامبر (ص) از نوشتن نامه منصرف شد ؟

 

 

برگرفته از کتاب فروغ ابدیت نوشته علامه جعفر سبحانی

 

     

 

    پاورقی ها :

 

1)گروه مهاجر  که در سوره حشر ، آیه 8 به این گروه اشاره شده است

2)قرآن کریم : سوره توبه / آیه 40 /  اشاره به داستان هجرت رسول خدا از مکه به مدینه است. پیامبر در بین راه ،ابوبکر را دید و او را نیز با خود برد تا مبادا او برنامه هجرت را برای دشمنان  بازگو کند و در مسیر مدینه برای پنهان شدن به غار ثور پناه بردند . «....إذ هما فی الغار إذ قال لصاحبه لاتحزن إنّ الله معنا ...» ترجمه : در آن هنگام که آن دو در غار بودند و او (پیامبر ) به همراه خود گفت : « غم مخور ، خدا با ماست ...  .

3) گروه انصار مدینه که در سوره حشر آیه 9 به ایثار آنان اشاره گردیده .

4) سیره ابن هشام / ج2 /ص654 : شرح تاریخ زندگی پیامبر اسلام

و طبقات ابن سعد / ج2 /ص 216  . کتابی است که بزرگان اسلام را معرفی نموده .

ترجمه : ای مردم آتش فتنه برافروخته شده و فتنه مانند پاره های شب تاریک ، روی آورده و شما هیچ دستاویزی بر ضد من ندارید . من حلال نکردم مگر آن چه را که قرآن حلال نموده و تحریم ننمودم مگر آن چه را که قرآن ، آن را تحریم نموده است .

5) منظور این بود که پیامبر (ص) دیکته کنند و یکی از نویسندگان و کاتبان ایشان بنویسند . و گرنه پیامبر اسلام تا آخرین لحظه زندگی قلم به دست نگرفته و خطی ننوشته بود .           

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank