ب مثل باران

ظرف وجودم لبریز از درد شده. دلم یه قبرستون می خواد تا در سکوتش

 

همه دردهام رو دفن کنم و بعد یه فاتحه بخونم برای تسکین دلم.

 

آدم نمی دونه برای کدام یک ماتم بگیره؟

 

فاطمه سلام الله علیها که جای بوسه میخ در، بر پهلویش مانده است؟

 

یا امامی که دیگر هیچ یاوری ندارد وحالا در خانه هم تنهای تنهاست؟

 

یا کودکانی که می دانند دیگر از گرمای نوازش مادر خبری نیست و حتی

 

آرامگه ابدی او در سکوت شب تیره، گم گشته است؟

 

یا دختری که، اندکی پس از پدر، در هجدهمین بهار زندگی اش پرپر شد؟

 

تا حالا از خودت پرسیده ای چرا؟

 

آن ها که داغ جوان دیده اند، این اندوه را تجربه کرده اند.

 

یادم نمی ره پارسال که پهلویم درد مختصری داشت، چقدر احساس

 

افسردگی می کردم. اون موقع فهمیدم که چه سخته آدم بخواد دستش

 

رو به پهلو بگیره اما درد بازو امان نده.

 

نمی دونم چرا این اشک این قدر سرسختی نشون می ده و گوشه

 

چشمم رو رها نمی کنه.

 

می گن قرائت سوره یاسین بر مزار اموات باعث آرامش اونا می شه.

 

مهدی فاطمه! مولا جان!

 

می شه این شب جمعه ای، شما به نیابت از همه ی اشک ها، روی اون

 

قبر ناپیدا شمعی رو روشن کنید؟

 

نوشته شده در جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank