ب مثل باران

و من ذره ای بودم مجهول در دل خاک که گویی منتظر بود کسی او را کشف

 

کند.

 

تا این که نور آسمان ها و زمین، از روح خودش در کالبد بی جانم دمید (1)

 

و من در آغوش نور متولد شدم. و شنیدم صدایی که تکرار می کرد:

 

سُبّوحٌ قدّوس سبّوحٌ قُدّوس

 

روز گار خوشی بود. انگار در ملکوت ساکن بودم.

 

گمانم همچو من عزیز کرده ای نبود.

 

من عاشق او بودم و او بر من افتخار می کرد.(۲)

 

و یک روز هنگام غروب:

 

او پرسشی کرد: چقدر مرا دوست داری؟(۳)

 

- در حد پرستش.

 

- و تو که هستی؟ مرا چقدر می شناسی؟

 

- بی تو هیچم. هستی ام از توست.

 

- باور کنم که حقیقت را گفتی؟

 

- البته

 

- ثابت کن.

 

- چگونه؟

 

- مدتی از من دور باش در منزلگاهی نزدیک تر و با فاصله ای به وسعت

 

هستی. اما مبادا که میثاق عشق فراموشت گردد. و یادت باشد وقتی که

 

بازگشتی، من از عهد خود با تو سؤال خواهم نمود.

 

ناگهان دیدم سه ظلمت مرا احاطه کرد و نور گم گشت.(۴)

 

همه چیز در نظرم تیره شد.

 

سینه ام به تنگ آمده بود.

 

احساس خفگی می کردم، که یک دفعه دیدم دستی آرام آرام بر پشتم

 

می زند.

 

حالم بهتر شد. اما چقدر ضعیف و ناتوان بودم.

 

چشم که گشودم تازه فهمیدم چه بر سرم آمده.

 

بغض به شدت آزارم می داد.

 

به ناگاه با فریادی گریه را سر دادم.

 

و این، آغاز  یک تولد بود.

 

 

 

*******************************************************

 

۱)...............

۲).............

۳).............

۴).............

نوشته شده در پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank