ب مثل باران

  

 

 

خدا

 

ای آخرین فریاد...

 

خدا

 

ای چشمه ی امید ها

 

ای پایگاه آرزو هایم

 

تو ... آیا سینه شوق و امیدم را

 

به خاک یأس می سایی؟

 

تو... آیا شاخه ی بی برگ عمرم را

 

به روی شعله های مرگ، می سوزی؟

 

و با این آفتاب خشم، بر این سایه، می تازی؟

 

 

خدا

 

بر من مزن رنگ تباهی را.

 

بیا، تنها، تو با من باش.

 

که من را جز تو،

 

ای پروردگار آسمان ها، آشنایی نیست.

 

 

از آن هنگام،

 

کزاین، تار و پود آلوده قلبم، رخت بربستی،

 

دلم تار است،

 

چشمم، بی فروغ افتاده، بر هستی.

 

و من بیگانه هستم.

 

با خودم.

 

با شوق.

 

با هستی.

 

 

چه شد، از من سفر کردی؟

 

چه شد، این واحه ی تاریک قلبم را رها کردی؟

 

بیا

 

در من بسوز ای آتش هستی

 

که هستی، سخت تاریک است.

 

 

خدا

 

ای آخرین فریاد

 

بیا

 

من خواستار شور شب هایم.

 

بیا

 

من تشنه ی شوق سحر هایم.

 

سحر هایی... که قلبم سخت می جوشید.

 

دستم، همچنان مرغان وحشی، بال و پر می زد.

 

سحر هایی... که شوق تو،

 

مرا، از هستی

 

از این جَو جادویی جدا می کرد.

 

مرا در عالم گل ها رها می کرد...

 

و من بودم

 

تو بودی

 

جلوه هایی شاد...

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank