ب مثل باران

 

           

 

من رنج توام

می دانم

می دانی

اگر بمانم رنج گندیدن،

اگر بیایم رنج تنهایی را با خود دارم

 

در باغ دست های من یک برگ سبز نیست

در دریای دل شکسته ام یک موج شوق نیست

در آسمان سینه ی تارم، حتی فروغ یک ستاره نیست

 

من آمده بودم تا در حضور تو

به این همه «نیستی» هستی ببخشم

اکنون ببین که هستی من دود می شود

 

ای عشق

ای بهار، تمامی رنج ها سزای من است

اما یک رنج در دل من شور می زند

 

رنج من، رنج من نیست

من رنج توام

می دانم

می دانی

 

                                (علی صفايی)

 

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank