ب مثل باران

                               بسم الله الرحمن الرحیم

                         

                      و ما خلقتُ الإنسَ و الجنَّ إلّا لِیَعبُدون

           

         و انسان و جن را نیافریدم مگر برای این که مرا عبادت کنند.

 

 

 

تصمیم گرفتم امروز وبلاگم رو با این آیه از قران کریم زینت ببخشم.

 

راستی تصور شما از عبادت چیه؟

 

نماز های صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشاء؟

 

یا نماز شب، قرآن خوندن و مسجد و جمکران و زیارت امام رضا و حج وعمره و

 

دعای توسل و...؟

 

خوش به حال همسایه مون. خودش و خانمش تا به حال چند بار رفتن زیارت

 

خانه خدا و سوریه و کربلا. یعنی میشه یه روزی نصیب ما هم بشه؟! اسم

 

من که تقریبا محاله تو قرعه کشی دانشجویی دربیاد. یه بار اسم خواهرم تو

 

قرعه کشی دانشگاه دراومد ولی آخرش نتونست بره. شاید یه بدشانسی

 

بود ولی حتما یه حکمتی در کار بوده که ما بی خبریم. فقط خدا میدونه.

 

برگردیم به بحث اولمون: عبادت. به نظر شما درسته که بگیم: هر که نمازش

 

بیش به خدا نزدیک تر؟

 

به نظر من که نزدیکی به خدا شرایطی داره. اگر عبادت فقط همین ها باشه

 

که کلاه من پس معرکه است. یعنی می تونم بگم که سبد عبادت من تقریبا

 

خالیه. بعضی وقت ها آدمایی رو می بینم که جای مهر رو پیشونیشون حک

 

شده. این جور وقتا از خودم شرمنده میشم. اگرچه این تصویر چندان

 

خوشایندم نیست.

 

راستش من میگم: عبادت یعنی موقع غذا خوردن سرت رو رو به آسمان کنی

 

و بگی خدایا شکرت.

 

یعنی چند ساعت جلو آتیش تنور نانوایی  گرما بخوره به صورتت و بعد (به

 

جای اخم نازیبا) همه مشتری ها رو میهمان لبخندت کنی.

 

عبادت یعنی دانشجو شب امتحان تا نصف شب بیدار بمونه و درس بخونه.

 

یعنی ساعتی تفکر در تولد و مرگ خودت.

 

یعنی خدمت عاشقانه به مردم و بدون بوق و کرنا.

 

یعنی حرص خوردن های مادر برای فرزند در فصل امتحان.

 

مادر!

 

اهل معامله هستی؟

 

یک ذره دلواپسی ات را می خرم به قیمت همه نمازهایم.

 

نه، کم است. کمیل های شب جمعه و زیارت های عاشورایم هم تقدیم تو.

 

ولی چه معامله بیهوده ای. آخر می گویند پدر و مادر در همه کارهای نیک و

 

بد فرزند شریکند.

 

و من مثل همیشه باز هم کم آوردم.

 

***************************************************

 

چه نوشته عجیبی! از کجا  شروع کردم و به کجا رسیدم. اول می خواستم

 

روز میلاد حضرت زینب سلام الله علیها و روز پرستار رو تبریک بگم. ولی

 

نمی دونم چرا این طوری شد و آخرش هم کم آوردم. ولی چون مطلبی ندارم

 

عجالتا امروز همینا رو تو وبلاگم میذارم. شاید شما بتونید این دو تا موضوع رو

 

به هم ربط بدین. من که هر چی به قشر خاکستری مغزم فشار آوردم

 

نتونستم رابطه ای پیدا کنم. فکر کنم اثرات امتحانات آخر ترم و تحقیقات

 

واحدی عقب افتاده است. امیدوارم شما از این دغدغه ها راحت باشین.

 

نوشته شده در جمعه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank