ب مثل باران

صبح زود داشتم تو حیاط قدم می زدم که چشمم به همان اجیر هر روزی افتاد... میخواستم از خوشحالی جیغ بزنم و بروبچز را خبر کنم اما اصحاب کهف همه خسبیده بودند.

از چند روز پیش شروع به رنگی شدن کرده بود: می گویند قهوه ای است اما من دوست دارم بگویم سرخ...خیلی منتظر رسیدنش بودم... اولین باری بود که تکامل یک انجیر را می دیدم.

و حالا انتظار به سر رسیده بود.

دست دارز کردم تا نازش کنم اما...

یک دفعه از رو شاخه افتاد کف دستم

آه مرا ببخش انجیر جان... نمی خواستم این طوری بشود

راستش بیشتر از مصطفی گاوچران می ترسیدم. اگر بفهمد... اوه خدایا رحم کن.

اما بعد... بی خیال دختر جان!شیطان

شاید آن انجیر نازماچ، خودش مرا انتخاب کرده بودعینک... چرا  ردش می کردم؟!!!نیشخند

عجب طعمی داشت تشویق... تا آن هنگام انجیر به آن تازگی نخورده بودم: تازه و بدون کرم.

تکامل یعنی این.

از سخاوتت متشکرم درخت مهربان!تشویق

 

 

پانوشت:

 می گویند انجیر در چهار سالگی میوه می دهد اما درخت ما سه ساله است هنوز ... تابستان پارسال هم زحمت کشیدند و یک عدد انجیر ناقابل تقدیم نمودند. شاید به خاطر آن "آیت الکرسی" و "انا انزلناه" هایی است که پدر هنگام کاشتنش خواند و به پایش فوت کرد. شاید هم یک امر کاملا طبیعی است.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۸ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank