ب مثل باران

کتاب تنهایی

 

کتاب تنهایی ام را که باز می کنم زمزمه هایش به دلم می نشیند. پرده ها را کنار می زند و نور عشق وجودم را می گیرد. چه شیرین است روشنایی. کاش همیشه تنها بودم.

 

 

ای فرزند آدم...

آیا دلت نمی خواهد به دیدارم بیایی؟

آیا دلت برای گفتگوی من تنگ نشده است؟

آیا نمی خواهی جامه نو بپوشی

و خود را خوشبو کنی

و هدیه ای برداری

و شاخه گلی در دست بگیری

و به خانه معشوق

رهسپار شوی؟

 

 

آنان که با من قهر کرده اند

و از من بریده اند،

اگر می دانستند

چه اندازه به دیدارشان

مشتاقم

و انتظارشان را می کشم...

 

آنان که به دشمنی برخاسته

و در مقابل اقتدار و عظمت من

تیغ پیکار و کارزار کشیده اند

اگر می داتستند

چه مایه به دوستی و مهرشان

دل بسته ام...

 

آنان که روی از درگاه من برگردانده اند

اگر می دانستند

چقدر دلم برایشان

تنگ شده است...

 

اگر می دانستند

بند بند وجودشان به شوق من

از هم می گسست

و پاره های جانشان به اشتیاق

از هم می گسیخت

و دل و قلبشان

از خوشی آب می شد...

اگر می دانستند...

 

ای فرزند آدم!

 

اگر می دانستم...

اگر می دانستم...

ولی افسوس

هنوز هم در جهل مرکبم

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank