ب مثل باران

واکنش مادر شهید شیرودی به «دروغ» خبرگزاری دولت؛ به میرحسین رای خواهیم داد

یاری: مادر شهید شیرودی،در مکتوبی، با تکذیب خبر ایرنا تاکید کرد: به مهندس موسوی رای خواهیم داد.

 خانم شهربانو حسین شیرودی، مادر شهید شیرودی که یک ماه پیش حمایت خود را از مهندس موسوی اعلام کرده بود، در پی انتشار خبر کذبی از سوی خبرگزاری رسمی دولت «ایرنا» در این باره، امروز در مکتوبی که به امضای وی رسیده، خطاب به قلم نیوز، همچنان بر حمایت خویش و پسرانش از مهندس موسوی تاکید کرد و خبر ایرنا که در تعدادی از روزنامه ها نیز نقل شد را فاقد صحت خواند.

متن این نامه ی ممهور به مهر مادر شهید که از سوی مهرداد و اصغر شیرودی، برادران شهید شیرودی برای قلم نیوز ارسال شده و صحت آن به تایید آنها رسیده و رونوشت آن برای خبرگزاری ایرنا نیز ارسال شده، به شرح زیر است:

«بنام خدا

به: قلم نیوز

از: ‌مادر شهید سردار شیرودی؛  تاریخ: 22 اردیبهشت 1388

تکذیبیه ی خبرگزاری ایرنا درباره مطلب درج شده در قلم نیوز، صحت نداشته و غیر قانونی بوده، من از خبرنگار آن خبرگزاری شاکی هستم. لذا تا آخر من و پسرانم حمایت خود را از آقای مهندس موسوی نخست وزیر دوران جنگ که شناخت کافی از ایشان داریم و مطمئن هستیم امروز اگر امام بود به ایشان رای می دادند و به جهت حساسیت انتخابات امسال به ایشان رای خواهیم داد تا بتوانند دغدغه های ولایت مطلقه ی فقیه را بر طرف سازند.

امضا و اثر انگشت مادر شهید شیرودی؛ شهربانو حسین شیرودی »

بنابر گزارش قلم نیوز، برادران شیرودی با ابراز ناراحتی شدید از این خبرسازی ایرنا، گفتند که مادر آن شهید اینقدر طبع بلندی دارد که به دنبال شکایت نیست، اما سوال اینجاست که آیا یک رای ارزش چنین کاری را دارد؟

در خبر خبرگزاری رسمی دولت ادعا شده بود که مادر شهید شیرودی ضمن تکذیب حمایت از میرحسین، از رییس دولت به عنوان کاندیدای انتخابات آتی حمایت کرده بود!

گفتنی است برادران شیرودی تاکید کردند که ضمن ارسال رونوشت این نامه برای دفتر ایرنا در تنکابن، خواستار انتشار آن شده اند.

باز هم نمی دانم کدام را باور کنم و حقیقت کدام است.

چه پر رنگ است اتباع هوا و چه بی رنگ است کلام حق تعالی که:

فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوَى أَنْ تَعْدِلُوا وَإِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا

از هوا و هوس پیروی نکنید؛ که از حق منحرف خواهید شد.و اگر حق را تحریف کنیدو یا از اظهار آن اعراض (و خودداری)‌نمایید،خداوند به آن چه انجام می دهید آگاه است.

(نساء/135)

خبر بالا را که خواندم این روایت به ذهنم آمد:

عبادت هفتاد جزء دارد و یک جزء آن کسب حلال است.

اما گویا دروغ گفتن (خاصه در حرفه خبرنگاری) حلالِ‌حلال است برای بعضی ها.

هدف: متاع قلیل دنیا

هرچند که در سوگند نامه ها هدف، چیز دیگری است و خبر آن است که با عالم واقع مطابقت داشته باشد.

انتخابشان انتخاب دنیا است.

بل تُؤثِرُونَ الحَیوةَ‌الدنیا

و البته: کسانى که زندگى دنیا و زیور آن را بخواهند [جزاى] کارهایشان را در آنجا به طور کامل به آنان مى‏دهیم، و به آنان در آنجا کم داده نخواهد شد.

(هود/15)

هر چند که: آخرت باقی تر است. و الآخرةُ خیرٌ و اَبقی

حق این است که متاع دنیا هر چقدر عظیم باشد باز هم قلیل است در ازاء خویشتنِ گرانبها.

و معامله دنیا با آخرت لاجرم خسارتی در پی دارد جبران ناپذیر:

اینان کسانی هستند که به خویشتن زیان زده(و سرمایه وجود خود را از دست داده اند)  و (تمام آن معبودهای دروغین) و آن‌چه را به دروغ برساخته بودند از دست داده‏اند. و شک نیست که آنان در آخرت زیانکارترند.

(هود/ 21و22)

چه خبر نگار باشد و چه دیگران

پاورقی:

هود/15و16:

مَنْ کَانَ یُرِیدُ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمَالَهُمْ فِیهَا وَهُمْ فِیهَا لا یُبْخَسُونَ * أُولَئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الآخِرَةِ إِلا النَّارُ وَحَبِطَ مَا صَنَعُوا فِیهَا وَبَاطِلٌ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ

هود/21و 22:

أُولَئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَضَلَّ عَنْهُمْ مَا کَانُوا یَفْتَرُونَ (٢١)لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الآخِرَةِ هُمُ الأخْسَرُونَ (٢٢)

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

روزی که می رفتیم نمایشگاه کتاب،‌قبل از رفتن به ٧٢ تن،جلوی پل آهنچی منتظر فاطمه بودیم تا خودش رو به ما برسونه.

یک گروه زائر (ظاهرا) پاکستانی از جلوی ما رد شدند:

یک جوان پاکستانی با محاسن بلند و شلوار جین و پیراهن آستین کوتاه،‌

جناب پدر با افسوس گفت هیچ جا مثل ایران غرب زده نیست. ببین با این جوانی چه مقید است به دستور اسلام در مورد گذاشتن ریش!

دو تا زن هم بودند که چادرهای راحتی داشتند یک چادر دو تکه که از قسمت کمر جدا بود. نخی و سبک با رنگ روشن و ملایم و موهایی که از زیر پوشش ساده شان بیرون زده بود.

ظاهر کلی و معمولی از یک مسلمان... از دید پدر همین کافی بود

و مردانی با همان پوششی که ما از پاکستانی ها دیده ایم

کنجکاو شدم که با لباس و فشن پاکستانی ها آشنا بشم، چیزهای جالبی  دستگیرم شد:

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8508180163

http://www.sarwari.blogfa.com/post-76.aspx

خلبان محجبه پاکستانی

خلبانان زن پاکستانی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

چه سه شنبه تلخی داشت قم...

وداع با اسوه زهد

زاهدی که هیچ تصویری از دنیا در آینه چشمانش انعکاس نداشت

چه سخت است انزوا گزیدن برای بودن در محضر اول و آخر و ظاهر و باطن

سخت است صبوری

مگر برای آنان که با بردباری،‌رنج اطاعت را به جان می خرند... بی بهانه 

اولئک یُجزَونَ الغُرفَهَ بِما صَبَروا وَ یَلَقَّونَ فیها تَحِیَّهً وَ سَلاماً (فرقان)

در این روزگار بی اخلاق، معلم اخلاق را هم بردند... دریغا

از کوچه های گذرخان که می گذشتیم شنیدم یکی گفت: دیگر برکت از این محله رفت.

ارتحال اسوه تقوا و عرفان

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

از سفر مقام معظم رهبری به کردستان خوشحال شدم.

بدون دلیل

و فقط حس ششم

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

دوره عجیبی است... فکر کنم همه دوره ها عجیبند... چون تاریخ همه اش تکرار است ولی ما آدم های به ظاهر جدیدِ هر دوره، همان تکرار را مدرنیته می کنیم

میرحسین که سکوت می کند دعوایش می کنند که: کجا بودی این همه وقت؟ چرا سکوت؟ چرا کناره گیری؟ خسته شدی از غیبت و عزلت؟

و اما هاشمی و کروبی که در صحنه باشند بهانه می آورند که: گناه دارید... بهتر است بازنشسته شوید؟ چرا این همه به قدرت (خدمت) چسبیده اید... دیگر پیر شده اید بروید کنار و فقط جوان ها را راهنمایی کنید...

یکی از همین احمدی نژادی ها را دیدم،که داشت به کروبی می خندید و با استهزاء میگفت: هنوز هم دست بردار نیست پیرمرد و مرتب خودش را کاندید می کند... (یک حافظ قرآن که گویا هنوز به حفظ این آیه اخلاقی نرسیده که: یا ایها الذین آمنوا لایسخر قوم من قوم...)

حکایت آن پیرمرد و نوه اش است که با الاغی می رفتند به راهی و هر قومی با نظرات واهی گاهی شیخ را سوار بر الاغ می پسندیدند و گاهی نوه خردسالش را و گاهی با چوب ملامت هر دو را از الاغ پیاده می کردند و آنها را الاغ بر دوش راهی می فرمودند...

با کدام ساز برقصند ای قوم!!!

****

از شما چه پنهان، در مرحله دوم انتخابات دوره نهم گاهی این نکته به ذهنم می رسید که چه اشکالی دارد آقای هاشمی که موی سپید کرده در سیاست، بشود رییس جمهور و احمدی نژاد هم بشود خدمتگزار ملت در پست وزارت یا معاونت، و تجربه و جوانی هر دو با هم کشور را به سامان برسانند به اضافه نظارت رهبری بر سیاست های کلی... ولی امروز می خندم به آن ذهنیات: دخترک ساده لوح! این پیر و آن جوان مثل دو خط موازی هستند روبروی هم... و تنها یک لفاظی بود استفاده از تجربه پیران.

گاهی بهانه ها برعکسند: مثل همان بهانه که خلیفه اول آورد برای کنار گذاشتن علی علیه السلام... اما هدف ها شبیه هم

نوشته شده در شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

تعطیلی آخر هفته رفته بودیم نمایشگاه گردی:

شلوغی جمعیت کلافه مان کرد. جناب خودمان می خواست قاموس قرآن بخرد لیک نام نویسنده یادمان رفته بود. چشممان افتاد به بخش اطلاع رسان که گوشه ای از سالن را در اشغال خود داشت. از یکی زان میان پرسش فرمودیم می دانید قاموس قرآن چاپ کدام نشر است و غرفه اش کجاست؟... پاسخ آمد که: با عرض پوزش از آن جناب، اطلاع رسانی ما بر اساس نام ناشر می باشد نه کتاب... در دلمان گفتیم دستتان ندردد با این اطلاع رسانی... ما اگر ندانیم کدام کتاب را می خواهیم اسم ناشر، به چه دردمان می خورد؟ نیامده ایم ناشرگردی که! آمده ایم کتاب بخریم.

و این یعنی ناشر محوری. البته خوب است اما بد است...نیشخند

افسوس! نقشه کشیده بودیم که چند تا سی دی هم بخریم اما به علت ضیق وقت ناکام ماندیم. خیلی دنبال آن غرفه محصولات قرآنی مصری گشتیم اما انگار غایب بود.

در حقیقت ما با حسرت سیاحت کردیم و جناب پدر هر چه می خواست خرید... نه،‌گزاف گفتیم. یک دوره تفسیر کشاف زمخشری چاپ بیروت را خوششان آمده بود اما ما چندان تمایلی از خودمان نشان ندادیم به دو علت: یکی این که در خانه یک دوره داشتیم با چاپ نامرغوب و چون پولمان ته کشیده بود ترجیح می دادیم نخریم دوم این که دیگر ظرفیت بار اضافی را نداشتیم...

یادم می آید هفته پیش که جناب دایی پنجم مهمانمان بودند باورشان نشد جناب پدر صد هزار تومان داده اند برای کتاب!

برگشتیم اما با یک علامت تعجب: بعضی ها در دستشان فقط نیم کیلو کتاب بود... این همه راه و این همه وقت فقط نیم کیلو؟

به قول جناب پدر بعضی ها برای تفریح آمده بودند.

و به چشم من آدم های مزاحمی که پاتوقشان را عوضی آمده بودند

یک جور بی نظمی را حس می کردم در نمایشگاه. اما حس ششم بود و بی دلیل

اگر در قم هم نمایشگاهی برپا می شد می توانستیم هر روز حالش را ببریم و موکول نمی کردیم به تعطیلات آخر هفته.

نوشته شده در جمعه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

خواهر جان باز هم داشت حرص می خورد: ای خدا کی میشه از دست این رییس گروهمان خلاص بشم... دیگه نمی تونم این مغز رو تحمل کنم...

خنده ام گرفت: ببینم! رییس گروهتون از اوناست که زیاد میره جمکران

گفت: آره، هر سه شنبه اون جاست

حدس زدنش زیاد سخت نبود... دو تا همکار و رفیق دارم درست با همین افکار. خیلی با اخلاصند اما همیشه حرص منو در میارند... یک بار باهاشان رفتم جمکران دیگر توبه کردم. از شدت تقدس، دست خواهر جان را از پشت بسته اند،‌من که عددی نیستم.  سجاده شان را ترجیح می دادند به همراهی با دیگران.

اما مانده است به تفکر من برسند...

چقدر دلم تنگ شده برای امام زمان خودم...

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

از بچگی داستان های شاهنامه و رستم و اسفندیار را دوست داشتم

اما الان به لطف سیمای جناب ضرغامیعینک

ضحاک مار دوش را آن قدر به خوردم داده اند که هر وقت اسمش می آید بالا می آورمسبز

اشباعِ ‌اشباعم به جان تلویزیون!

مثل شربتی غلیظ از آب قند، مایعی شدیدا غلیظ

آن قدر اشباع که دارم نبات می شوم:

چه حالی دارد جامد شدن!!!نگران

فکر می کنی مهم است عرب بودن ضحاک و فارس بودن قهرمان؟سوال

 

 

پی نوشت:

یاد آن رضوان مثبت اندیش بخیر!!!نیشخند

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

بعضی ها تا زنده اند رزمنده اند

اما بعضی ها تا زنده اند...

نوشته شده در شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

این روزها هر جا نظر می کنی بوته یاس می بینی و شمیم اردیبهشتی اش را...

اما جای یک یاس همیشه خالی است

یاس مدینه چه غریبانه نیلی شد در پیش چشمان مردانگی و غیرت

و مردی که ... شمیم نرگس را با خود دارد

می سوزد کنار در سوخته

نوشته شده در جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

 

مثبت اندیشی

خدا را شکر که گاو پرواز نمی کند!

 

این هم یک نمونه مثبت اندیشی سیاسی:

 پذیرفتن گرانی و افزایش قیمت‌ها:

برای درمان هر بیماری لازم است از وجود آن مطلع باشیم و آن را بپذیریم. دولت نهم که در ابتدا بروز تورم و افزایش قیمت‌‌ها را انکار می‌‌کرد یا آن را موردی و مقطعی می‌‌دانست، با ‌‌پذیرفتن افزایش قیمت‌‌ها، گام بزرگی در راه علاج این بیماری اقتصادی برداشت.

از: سایت انتخابات ٨٨

این جورش را ندیده بودم دیگر!!!!!!!

نازی

]چقدر زشت

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

 سروده ای از:

شمس لنگرودی

من با کسی سر جنگ ندارم

اما با باد

که به لنگه دری گشوده لگد می کوبد

نمی دانم که چه می شود کرد.

 

 

پاورقی:

هنوز جناب شمس لنگرودی رو خیلی نمی شناسم ولی از این شعرشون خوشم اومد

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

چنین حکایت کرده اند طوطیان شکرشکن قدیم که:

یکی از قابیل های عصر ایکس،‌مردک بخت برگشته ای را بکشت اما دست پیش بگرفت و خود به نیروی انتظامی و یا همان کلانتر و آجودان و پلیس و کارآگاه علوی و گجت و... هرچه شما بفرمایید... خبرداد که بیایید این جا قتلی اتفاق افتاده است فجیه... اصلاح می فرماییم: همان فجیع درست است

وقتی که گزمه پوارو (همان نیروی انتظامی) به صحنه جرم بیامد، آن قابیل شروع به ایراد قسم کرد که به مقدسات سوگند باور نمایید من او را نکشته ام و بر سبیل تبلیغات، و با اشک و آه گریهیک در میان این سخن را آن قدر تکرار  فرمود که طاقت گزمه را طاق نمود... غافل از آن که گزمه جماعت به همه خلایق مشکوک باشند... حتی به جنازه خود مقتول...نیشخند

و از آن جا که اکنون در سال اصلاح الگوی مصرف می باشیم و بر سبیل صرفه جویی و عدم اطاله کلام، خواب مخلص کلام این که:

عاقبت با پی گیری های فراوان جناب گزمه جان برکف روشن گردید که قاتل همان قابیل است و نه دیگری...

خوووب! فرزندان جان!

حال حدس بزنید گزمه پوارو چطوری قاتل رو پیدا کرد؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

در ماجرای صوفیه قم چیزی که زیاد شاهدش بودم پخش نظرات مراجع درباره انحراف و ارتداد صوفیه بود.یعنی که این ماجرا سیاسی نیست و با تایید مراجع و علماست.

بگذریم از جاسوسی و عامل استکبار بودن این فرقه و آن نمایشگاه مستندی که در همان نزدیکی برپاشد.(جالب این جاست که این عوامل استعمار و استکبار در نهایت آزاد شدند و نخود نخود هر که رود خانه خود.)

و اندکی بعد علی آبادی و ماجرای جواز حضور زنان در استادیوم های فوتبال و ...

و اخیرا هم مشایی و ماجرای سازمان حج و اوقاف و سازمان گردشگری

و باز هم بگذریم از صدور حکم ارتداد برخی از روحانیت توسط افراد غیر روحانی چون فضلی نژادها.

و حالا مقایسه کنید قضایای فوق را با اشکالی که حامیان سینه چاک و چشم و گوش بسته ی دولت بر میرحسین موسوی وارد کرده اند که چرا بدون مشورت با امام استعفانامه نوشته است؟ (و ترک اولی نموده است)

 آیا این ماجراها ادامه خواهد داشت؟

تقوا یعنی ادعای ولایت در کلام و جلوتر از ولایت حرکت کردن در مقام عمل؟

یا ایها الذین ءامنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله واتقوا الله

 ان الله سمیع علیم

حجرات/١

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

٨:٣٠ را دوست داشتم به خاطر آزاد بودنش

اما همان اولهای دولت نهم کنار گذاشتمش.

تحمل تملق و دروغ را ندارم.

گذشته از پخش سخنان تکراری رییس جمهور محترم در ملاقات هر روزه با مردم (با کمی اغراق از من) نیشخند

یکیش وقتی بود که بعد از یک از طرح های بهاری، قیمت آجر و بالتبع قیمت مسکن یهو  رفت بالادل شکسته

اما گزارشگر ٨:٣٠ رفت سراغ یک کارگر کوره آجرپزی تا بفهمیم که خشتِ گِران از بهر نان است برای برخی و مدرسه و تحقق عدالت برای خشتگر.

من که باور نکردم...

و دیگر قید هشت و سی را زدم.

ماجرای دوم گزارشی از سفر رییس جمهور بود در همین هفته های اخیر...

خانم گوینده با هیجان تمام (مخصوص هشت و سی ها) چنین گزارش داد:

مردم... در استقبال از... سنگ تمام گذاشتند.

راستش بعد از دو سه سال... به طور اتفاقی چشممان به جمال این برنامه روشن شده بود.

می گویند به (دهان) تملق گو خاک بپاشید.

در این زمانه انتخابات بهتر نیست کمی سنجیده تر سخن بگوییم تا حساسیت ها را بکاهیم؟

خدا بیامرزد آن هشت و سی قدیم را!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

یه روز به دنیا خندیدیم ، یه روز به همدیگه ، حالا به خودمون می خندیم.

لینک مطلب از: سالهای تا کنون

از بارون عصر بیست فروردین با پسرم پناه بردیم به سینما پایتخت و اخراجی‌های دو در حال نمایش بود. از این‌که کارگردان آدم‌های شبیه به خودش رو دستمایه خنده مردم تهرون هشتاد و هشت کرده، ناراحت شدم. دوست نداشتم چهره تحریف شده‌ی آرمان‌گراهای دهه شصت، مضحکه مردم بشه. اما به هر حال اتفاقی‌ست که در برابر چشم عقلای سینما افتاده و برادران زود جوش و دیر پز انقلاب و جنگ آخرین شیرین کاری‌هاشون رو نشون می‌دن. یه روز جلوی دانشگاه یه روز سر چهار راه حالا هم رو پرده سینما.

 

....نه پسرم جنگ این نبود . این آدمای عملی و لمپن به کیلومتر پنجاه جبهه می‌رسیدن استحاله می‌شدن دیگه تا اردوگاه اسارت به همون حال نمی‌موندن. پسرم کسی که بوی مرگ رو بشنوه خماری از سرش می‌پره.

پسرم دنیای ذهنی کارگردان به اندازه شخصیت‌های فیلمشه  او فکر می‌کنه اگه روحانی و جاهل به درک هم برسند همه مشکلات کشور حله. نجبا و عقلا هم یا دکترهای هالو هفت شنبه هستند یا هواپیما رباهای منافق.

پسرم ما خسته شدیم و داریم به خودمون می‌خندیم این تلخ‌ترین خنده‌ی یه نسل سر خورده‌س.

پسرم برگشتن به مردم هزینه های زیادی داره و تو سعی نکن اونقدر از مردم فاصله بگیری که مجبور شی با این شیرین کاری‌ها دلشونو به دست بیاری.

همین حرفا رو تو برگشت به پسرم گفتم زیر بارونی که خنده‌های تهرون هشتاد و هشت رو خیس کرده بود.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

http://3rdeye.af/Albums/Main/Children/rs%20(37).html

http://3rdeye.af/Albums/Main/Children/y%20(5).html

http://3rdeye.af/Albums/Main/Children/bs%20(33).html

http://3rdeye.af/Albums/Main/Children/y%20(10).html

http://3rdeye.af/Albums/Main/Children/rs%20(27).html

http://3rdeye.af/Albums/Main/Children/nm1%20(35).html

http://3rdeye.af/Albums/Main/Children/nm1%20(34).html

http://3rdeye.af/Albums/Main/Children/nm1%20(21).html

امیدوارم این لینک ها مشکلی نداشته باشند.

این عکس ها یک تلنگر بود به من...

نوشته شده در پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

 http://3rdeye.af/Children.html

چقدر این تصاویر با افغانستانی که از تلویزیون دیده ام فرق دارد.

افغانستان از چشم عکاسان داخلی افغانستان از سایت چشم سوم:

Najibullah Musafer ،Yemak ،Basir Seerat ،Reza Sahel

نوشته شده در پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank