ب مثل باران

چه فرقی می کنه کیه و اسمش چیه ؟

پریا، پریناز، پریسا، پریرو، پری، زری...

اصلا اهل دین و این جور چیزا نبود که. ولی این ماه رمضونی یه کاری کرد که هنوز برام حل نشده:

یازده ماه سال، کشف حجاب بود، اهل نماز هم که نبود. مسلمانی یه دختر خانم هم تو ممالک خارجه، معمولا با همین دو تا علامت شناخته میشه دیگه.

خانواده اش هم که وضعش معلوم بود. اون از باباش که ظاهراً بعد ازشیعه بودن، مسیحی شده. و «اِنّ اللهَ علیمٌ بِذاتِ الصُدور». اونم از بقیه خواهر برادرا که تو زرق و برق شهرهای غرب، گم شدن و خودشونو باختن.

ولی براش خوشحالم.

کاری به نیتش ندارم که برا چی روزه می گیره و نمازخون شده و دوباره روسری رو سرش می ذاره.

حتی اگه این دینداری یه ماهه باشه، باز هم یه امیدی هست.

کَذلِکَ یُضِلّ اللهُ مَن یَشاءُ و یَهدی مَن یَشاءُ

و این چنین خداوند گمراه می کند هر که را که بخواهد، و هدایت می نماید هر که را که اراده نماید.

(سوره مدثر، آیه 31)

فکرش رو که می کنم می بینم خیلی هم آسون نیست که یه دختر جوون، تنهایی و بدون همراهی خانواده، سحر بلند بشه و هفده رکعت نمازش رو بخونه و شب قدر هم احتمالا قرآن به سر بگیره. این یعنی این که بابای عزیزم من هنوز به خدا و حضرت محمد و علی علیه السلام اعتقاد دارم. نه مسیحیت و نه بهاییت و نه ... هیچکدومشون راضیم نمی کنه.

بعضی وقتا با خودم فکر می کنم چرا به جوونای ما این قدر راحت ویزا می دن؟

دو روز پیش، آیت الله سبحانی در درس اخلاقشون از نقش وراثت و تربیت در شکل گیری شخصیت انسان و مخصوصا تأثیر آن در زندگی معنوی انسان ها بحث می کردند. یکی از حرفاشون هم این بود که وقتی یه نفر از یه محیط اسلامی مثل ایران می ره و در محیط تمدن غرب قرار می گیره، شاید خودش بتونه تا حدودی عقاید خودش رو حفظ کنه؛ اما عقاید اسلامی در نسل سوم چنین فردی خیلی کمرنگ می شه. یعنی ممکنه از نظر وراثت مسلمان محسوب بشی، اما در حد یک اسم هست نه یک مسلمان مقید و آگاه. (البته این برداشت من هست نه عین الفاظ ایشون)

البته همیشه استثنا هم وجود داره. ربطی هم به ایران و عراق و عربستان و اروپا و آمریکا و ... نداره. تو همین اینترنت، وبلاگی رو دیدم که نوشته بود من چون دلایل امامت علی علیه السلام رو کافی ندیدم، از مذهب شیعه دست کشیدم (ایرانی و تبریزی ساکن تهران). و اتفاقا مطالب وبلاگش رو هم از کتب اهل سنت نوشته بود، اونم همه اش درباره مسایل جنسی. و برعکس، یه وبلاگ دیگه رو دیدم که ظاهرا خودش اهل سنت بود ولی از کتب دانشمندان و فقهاء شیعه مطالبی رو ذکر کرده بود.

خدا نکنه آدم یه لحظه و حتی به اندازه یه چشم برهم زدن، به خودش واگذار بشه.

نوشته شده در جمعه ٢۸ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

یکی بود یکی نبود. یه روز یه آقا روباه ناقلا  چشمش افتاد به یه خروس پرحنا. خروسه داشت اذان می گفت (قوقولی قوقوی خودمون). روباه شکمو یهو دل ضعفه گرفت و دلش خروس خواست

زدست دیده و دل هر دو فریاد   که هر چه دیده ویند دل کند یاد.

 

رفت جلو و عرض ادب کرد: سلام علیکم و رحمة الله خروس عزیز. قبول باشه. چه به موقع

 

اذان گفتی برادر. وقت نمازه. از بالای درخت تشریف بیارین پایین تا با هم نماز بخونیم.

 

خروس از همون بالای درخت جواب سلامش رو داد: و علیکم السلام و رحمة الله برادر. بله.

 

فکر خوبیه. اتفاقا پیشنماز محله ما پشت درخت نشسته. شما تشریف ببرین ایشونو بیارین تا

 

نماز رو به جماعت بخونیم. ثوابش بیشتره.

 

آقا روباهه دستش رو گذاشت رو جفت چشاش و گفت: بله.  چشم، هر چه شما بفرمایید.

 

با خوشحالی دوید پشت درخت. اما چشمتون روز بد نبینه. یهو قلبش ریخت پایین. چه هیبتی

 

داشت این پیشنماز!

 

آقا سگه، دشمن سر سخت روباه در کمینش نشسته بود.

 

دیگر ماندن را جایز ندانست و پا گذاشت به فرار.

 

خروس گفت: کجا می ری؟ (نمکی کجا می ری؟ ...خونه مادر بزرگ... بخورم پفک

 

نمکی ...چاق بشم چله بشم ... )

 

روباه همون طور که نفسش در نمی اومد گفت: همین نزدیکی. می رم تجدید وضو کنم.

 

ما از این داستان نتیجه می گیریم که:

 

1-   سلام روباه بی طمع نیست.

 

2-   اول سلام کنیم بعد حرف بزنیم.

 

3-   جواب سلام واجبه.

 

4-   روباه هر وقت گرسنه اش شد یاد نماز میافته.

 

5-   اگر یه غریبه گفت بیا نماز بخونیم، ما باید دنبال پیشنماز بگردیم.

 

6-   پیشنماز که ترس نداره؟ خجالت کشیدن و سنکوب هم نداره.

 

7-   ببخشید نماز چطوری خونده میشه؟

 

توضیحات

روباه در پی نشر این حکایت من درآوردی گفت: شدیدا تکذیب می کنم. من فقط دویدم برای آمادگی جسمانی. بعضیا بی خودی بزرگنمایی می کنن. گیر ندین دیگه اِ .

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

۱- سلام بر رمضان

این که تازه یادم افتاده به این ماه عزیز سلام کنم برای اینه که هزار تا کار دارم و وقت سر خاروندن هم ندارم. تازه دارم می فهمم که اصلا ندیدمش. یعنی کنارش بودم اما اون طور که باید احساسش نکردم. چقدر بده موقع خداحافظی تازه طرف رو به جا بیاری. دلم تنگ میشه برا اون همه نور. باید مواظب باشم همین یه شعله کبریتی که زورکی کنج دلم روشن شده، با نادونی خودم خاموش نشه.

۲- راستش خودم رو تحریم کرده بودم. چرا؟ به خاطر یه بی فکری. شب بیست و یکم اومدم سری به کامنت ها و pm هام بزنم که نا خواسته وارد یه سایت عوضی شدم. واقعا عوضی بود و عقده ای. وجدان دردی کشیدم که نپرس. حالا بماند که چه بود. موقع خوندن دعای جوشن کبیر یه چند باری جلو چشمم ظاهر شد. مثل این می مونه که یکی بیاد یه مارمولک رو هر چند لحظه یه بار  جلو چشمت تکون تکون بده. منم برای تنبیه نفس اماره، یه قطعنامه صادر کردم و این دروازه شیطانی (اینترنت) رو بستم. به همین راحتی افتادم تو دام شیطون. باورم نمی شد. نفس لوامه سرش رو با تأسف تکون داد و گفت: خاک بر سرت کنم. حالا که شیطونو غل و زنجیر کردن خودت رفتی به شیطون تعارف زدی که بیاد شب قدری  اتاق فکرت رو اشغال  بکنه. حالا که این طوریه، فعلا برات کارت اینترنت نمی خرم تا آدم بشی. یاد درس روباه و خروس افتادم: لعنت بر موسی که بی موقع کلیک چپ شود.

۳- ثمّ قَسَت قُلوبُکُم مِن بَعدِ ذلکَ فَهیَ کالحجارةِ أو أشدُّ قَسوَة: سپس قلب آنان مانند سنگ شد یا (حتی) سخت تر از سنگ شد. و همانا بعضی از سنگ ها از دلشان چشمه‌ها می جوشد. و بعضی از سنگ ها شکافته می شوند و از آن‌ها آب خارج می شود و بعضی از این سنگ ها از ترس خداوند می لرزند و فرو می افتند.

(سوره بقره، آیه ۷۴)

دیدی یه سنگ یا سنگریزه چطوری از روی کوه غلت می خوره میاد پایین؟

گناه روی گناه که جمع بشه عاقبتی بهتر از سنگ شدن نداره.  و شاید هم دلت زنگار بگیره:

کلّا بَل رانَ علی قُلوبِهِم ما کانو یَکسِبُون

سوره مطففین، آیه ۱۴

گفتم فراغت آید و اصلاح خود کنم

دردا مرا زمان فراغت نمی رسد

۴- آدم و حوا دوتایی با هم از درخت ممنوعه خوردند. ولی خدا تا میاد قصه رو تعریف کنه، می گه آدم گمراه شد. آدم اغوا شد. آدم عصیان کرد. آدم توبه کرد. و و و ... . بیچاره جد ما. بیچاره جنس مذکر. ولی خوب، چه زن و چه مرد هیچ کسی نمی تونه از شرمندگی گناه خودش فرار کنه. منم که فرزند خلف مادرم حوا هستم نتونستم خودم رو تو سیاهی شب های قدر گم کنم . کجا باید می رفتم که خدا نباشه. ناچار خودمو میان شاخ و برگ مغفرت و رحمت فراوان الهی پنهان کردم. خدایا! اقرار می کنم به روسیاهیم: ظلمتُ نفسی ظلمتُ نفسی ظلمتُ نفسی ظلمتُ نفسی ...

 ۵- البته بعضی جاها  هردوتاشونو با هم ذکر می کنه. مثل سوره اعراف: قالا ربنا ظلمنا انفسنا ... . ولی باز هم اسم نمیاره و از ضمیر  دوم شخص جمع استفاده می کنه. به هر حال می خوام بگم بد نیست یه سری به سوره ابراهیم، جزء سیزدهم قرآن کریم بزنید و کمی در آیات آن تدبّر کنید مخصوصا آیات ۲۱ و ۲۲ و ۴۳. شاید بیشتر خودت و دشمنت رو بشناسی. تا درس عبرتی شود برای دیگران.

۶- امسال هنوز نتونستم یه دوره ختم قرآن رو تموم کنم. اگه توفیق رفیق ما می شد دلم می خواست یه دور دیگه هم ختم می کردم. ولی خوب،‌ درس خوندن و  درس دادن  و کلاس مکالمه زبان خارجه ووو ...هم فضیلت خودش رو داره. باید به همین اندک هم قانع بود. بعلاوه، فهم یک آیه کوتاه و عمل به اون مهمتر از روخوانی کل قرآن هست. البته هر عملی امتیاز و درجه خودش رو داره.

۷- شب قدر هم بگذشت، عمر من هم بگذشت.اللهم اختم لی بالخیر و العافیة

۸- چقدر حرف زدم من. هنوز هم حرف دارم ولی دیگه وقت ندارم. به قول دوستان: (التماس ریا.)

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٥ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

یا علی

                                                             بدون شرح

نوشته شده در شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

اکنون تو در وادی عشق وارد گشته ای

پس: فاخلع نعليک

خشوع يادت نرود

قوله تعالي: «و من الناس من يتخذ من دون الله انداداً»[1]. اگر مؤمنان و دوستان خداي را در همه ي قرآن همين آيت بودي، ايشان را شرف و کرامت تمام بودي، که رب العالمين مي گويد: ايشان مرا سخت دوست دارند، تمام تر از آن که کافران معبود خود را دوست دارند. نبيني که کافران هر يک چندي ديگر صنمي برآرايند و ديگر معبودي گيرند. چون درويش باشند به تراشيده اي از چوب قناعت کنند، باز چون دستشان رسد آن چوبينه فرو گذارند و از سيم و زر، ديگري سازند. اگر آن دوستي ايشان مر معبود خود را حقيقت است، پس چون که از آن به ديگري مي گرايند؟

گويند که مردي بر زني عارفه رسيد، و جمال آن زن در دل مرد اثر کرد.

گفت: کُلّي بِکُلِّکَ مشغول[2]ٌ. اي زن من خويشتن را از دست بدادم در هواي تو.

زن گفت: چرا نه در خواهرم نگري که از من با جمال تر و نيکوتر؟

گفت: کجاست آن خواهر تو تا ببينم؟

زن گفت: برو اي بطّال، که عاشقي نه کار توست. اگر دعوي دوستي مات درست بودي، تو را پرواي ديگري نبودي.

 

***************************************************** 

فرهنگنامه:

سخت: بسيار (قيد)

هر يک چندي (قيد زمان مبهم): هر چند روزي، مدت زماني.

برآرايند: آماده و مهيا کنند.

چوبينه (صفت نسبي): ساخته از چوب، چوبي.

مي گرايند: (از گراييدن)، مي گروند.

بطّال: دروغگو، ياوه گو

مات: ما تو را

لطايفی از قرآن کريم.

برگزيده از کشف الاسرار و عدة الابرار

تأليف رشيد الدين ميبدی 

 
 

- [1] سوره بقره ، آیه 165 ، از مردمان کسی است که می گیرد همتایانی برای خدا غیر از خدا و پست تر از وی

[2] - سراپای وجودم به تو مشغول است.

نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

ü  وفات اولین بانوی مسلمان و بهترین همسر رسول الله صلی الله علیه و آله بر

دوستداران خاندان پیامبر تسلیت باد.

ü این همه منتظر مسابقات بین المللی قرآن بودم. ولی کاملا اتفاقی فهمیدم که شروع شده.

سه روز پیش که بعد از افطار سری به شبکه قرآن زدم دیدم مسابقه در حال اجراست. خیلی

ناراحت شدم از صدا و سیما. واقعا خجالت داره. وسط فیلم «آخرین گناه»  4 دقیقه و 58 ثانیه

پیام بازرگانی می ذارند برای تبلیغ شامپو گل پسند و  هزار تا کالای فلان، ولی دریغ از یک ثانیه

که برای اعلام زمان مسابقات قرآنی اختصاص داده باشند. یحتمل اگه مسؤولین حج و اوقاف هم

هزینه تبلیغات رو متحمل می شدند، سایر شبکه های سیما دریغ نمی کردند از اعلام شروع

مسابقات بین المللی قرآن کریم و نهایت همکاری رو به نمایش می گذاشتن!

توجه: اینو دیگه باید می گفتم و الا می ترکیدم.

ü حالا بماند که اگه این شرکت کنندگان خارجی برگردند کشورشون چه خواهند گفت از این

همه استقبال صدا و سیمای دولت اسلامی ایران. گزارش های رسانه ای بین الملل هم که ...

این نیز بماند.

ü همون طور که حدس می زدم آقای معتز آقایی و محمد اسماعیل از بنگلادش و شرکت

کننده مصری که اسمش یادم نیست رتبه آوردند. یه نوجوان عراقی هم بود به نام آقای منصوری

که خوب اومد بالا ولی خوب رتبه ای نصیبش نشد. خیلی برام قابل تحسین بود. در رشته قرائت

هم که اجرای همه شرکت کنندگان رو ندیدم ولی قاری مصری که شاهد قرائتش بودم خیلی عالی

بود.

ü  دکور سال های قبل شیک تر بود. وقتی دیوار سفیده که نباید رنگ زمینه دکورتون هم

سفید باشه. البته این نظر منه.

ü استاد عباس سلیمی هم که هر سال افتخار اجرای مسابقه رو داشتند امسال جاشونو داده

بودند به یه مجری دیگه که اسمش الان خاطرم نیست. ولی زیاد زیارتشون کردیم تو شبکه قرآن.

به هرحال خسته نباشید همگی. محض اطلاعات عمومی عرض کنم که: استاد عباس سلیمی

اولین فردی بودند که بعد از انقلاب در کشور مالزی رتبه آوردند در رشته قرائت. نگید که

می دونستید. آخه خودم تازه پارسال فهمیدم این قضیه رو.

ü  هر سال این مسابقات از شبکه چهار پخش می شد و زمانش هم خوب بود. ولی امسال

اصلا راضی کننده نبود. طبق معمول قرآن کریم و قرآنی ها مهجور ماندند، آن هم در بهار قرآن.

(قابل توجه کسانی که ادعا می کنند که جامعه اسلامی شده است و قبلا غیر اسلامی بود.)

ü توی این سه شب من می خواستم شبکه قرآن باشه و اما اخوی های گرام: سرگرم قرمز

و آبی فوتبال. از بس که گفتم بزن مسابقه قرآن، خودم هم خسته شدم. جوونا رو با چه چیزایی

سرگرم می کنن. نمی گم فوتبال بده ولی چرا بین قرآن و فوتبال، اونی رو انتخاب می کنن که

براشون فایده ای نداره؟ تازه براش فایده های فراوانی هم ذکر می کنن: پول و درآمد اقتصادی!

اقتصاد دنیا رو فوتبال می چرخه! البته برای یه عده خاص.

ü گفتی اقتصاد؟ اخوی ! می دونی دیه و خونبهای یه آقا چنده؟ ارزش یه ساعت کاری چنده؟

اگر ساعت های عمر فدا شده در راه فوتبال رو حساب کنی، چقدر ارزش اقتصادی رو از دست

دادی؟ اگه بگیم زمان تماشای یک مسابقه از تلویزیون دو ساعت باشه، می دونی با یه حساب

سر انگشتی چقدر ضرر می کنی؟ نه دنیا و نه آخرت.

ü استادمون می گفت علت این که از اخبار و قرآن و چیزای واقعی می گذرن و مثلا فوتبال

رو انتخاب می کنند، البته یک علتش، اینه که انگیزه قرآنی بچه ها ضعیف تر از انگیزه

فوتبالیشونه. چه خوب می شد اگه قرص تقویت انگیزه اختراع می شد، نه؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

زخاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی، مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید

اگر بر گور من آیی زیارت

تو را خرپشته ام رقصان نماید

میا بی دف به گور من برادر

که در بزم خدا غمگین نشاید

زنخ بر بسته و در گور خفته

دهان افیون و نُقل یار خاید

بدَرّی زان کفن بر سینه بندی

خراباتی زجانت در گشاید

*******************

خاید: می جود

خرپشته: گور برآمده، طاق و ایوان، خیمه

دف: یکی از آلات موسیقی

زنخ: چانه                       

نانبا: نانوا

نوشته شده در شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

روزه تون قبول باشه
نوشته شده در جمعه ٧ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

üشروع سال تحصیلی جدید رو خدمت همه عزیزان

 

تبریک می گم.

 

ü یادش بخیر چه شوری داشت ترانه های اول مهر.

 

هیچ وقت یادم نمی ره خش خش برگهای پاییزی رو

 

وقتی زیر کفش های نو و کوچیکمون خرد می شدند. چه

 

حالی داشت! به قول مصطفی، عشق است و صفا.

 

ü بالاخره ماه مبارک رمضون هم از راه رسید. من که

 

هنوز آماده نیستم. ولی امشب وقتی سلام آخر نمازمو

 

دادم یه حالی داشتم که نپرس. داشتم منقلب می شدم

 

که حضور دایی کوچیکه مانع شد.

 

ü مامان همیشه می گه ما هیچ وقت یوم الشک رو

 

روزه نگرفتیم. مرحوم امام خمینی (ره) که نجف بودند، آخر

 

شعبان می رفتند بیرون از شهر و ما هم که مقلدش

 

بودیم دنبالشون راه می افتادیم. یعنی خودمونو خلاص

 

می کردیم از شک. ولی حالا از این برنامه ها خبری

 

نیست. این هم از شانس ما.

 

ü امسال دیگه نمیرم مدرسه قبلی. به خاطر اختلاف

 

سلیقه و چپ افتادن بالایی ها با من. بعضی ها اصلا

 

تحمل نوگرایی و تغییرات رو ندارن. اون هم تغییرات

 

فرهنگی. نخواستم خودمو تحمیل کنم. البته دلم برای

 

بچه های مدرسه تنگ می شه.

 

ü قرآن می گه ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیّروا ما

 

بأنفسهم. ولی تو این دنیای امروز برای ایجاد تغییرات باید

 

قدرت دستت باشه. خواه برحق باشی خواه بر باطل.

 

ü حالا دیگه رفتم همون رشته ای که بابا دوست داره.

 

کلاسش بالاتره. تدریس برای جوونای بیست سال به بالا.

 

چه آینده ای در انتظار من خواهد بود؟!!

 

ü تازه یادم اومد. چقدر از این اینترنت شاکی ام. این قدر

 

خراب بود که نذاشت این چند روزه آپ کنم. کِی درستش

 

میکنن خدا می دونه. احتمالا تا ظهور دولت یار.

 

ü این هم یه شعر تقدیم دوستداران مدرسه و تعلیم و

 

تربیت:

 

این جهان یک سر دبستان است و ما شاگرد آن

هان! تو تنها طفل را شاگرد مکتب نشمری

خود معلم نیز شاگرد است پیش روزگار

نو به نو درسی دهد ما را جهان، گر بنگری

آفرینش چون کتابی دان کز الفاظ وی است

قطره با این کوچکی، دریا به آن پهناوری

خرم آن آموزگاری کز فصول این کتاب

می کند ما را به تحقیق مطالب رهبری

چشم ما را می نماید آشنا با حرف حرف

زان که ننوشتند این جا هیچ حرفِ سرسری

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank