ب مثل باران

دخترم!

هر چند که خداوند انسان را برای زندگیِ این جهان در رنج آفریده است، اما لحظه هایی است که می توان خوشبختی را به چشم دید و آن را حس کرد، لمس کرد. حتی در رنج کشیدن هم اگر رنج را لطفی از سوی خدا بدانیم می توان مزه خوشبختی را چشید. هر شرایطی و هر موقعیتی خوشی های خاص خودش را دارد. همان گونه که انسان در سنین گوناگون، خوشی هایش متفاوت و متغیر است. خاطره ای از دوران نوجوانی ام به یادم آمد، بد نیست آن را برایت بنویسم، آموزنده است:

یادم می آید وقتی نوجوان بودم (چهارده پانزده ساله)؛  یک روز مادرم شروع کرد به گلایه و شکایت از دست روزگارِ کج رفتار؛ و پدرم را به باد سرزنش گرفت که: «مرد! تو هیچ کاری برای من و فرزندانت نکرده ای! وقتی که من با تو ازدواج کردم، تو قول داده بودی که مرا خوشبخت کنی! حالا که جوانی ام را به پای تو گذاشته ام می بینم که نه تنها مرا خوشبخت نکرده ای که حتّی همهء زندگی ما همراه با بدبختی بوده است. آری من و بچه هایم بدبخت هستیم!»

پدرم چشم های آبی روشنی داشت و همیشه پیِش از خندیدن، اول خنده هایش را در چشم هایش می ریخت و آن گاه خنده ای آرام می کرد. خنده هایی که در چشم های پدرم بود، گاهی این احساس را در من ایجاد می کرد که او به راستی خوشبخت است؛ اما چیزی که باعث خوشبختی باشد در زندگی ما وجود نداشت. و این، مرا متعجّب می ساخت. آن روز، پدرم پس از آن که اوّل با چشم های آبی اش خندید و سپس با تمام صورتش؛ در پاسخ مادرم گفت:

«خوشبختی مگر چیست؟ چرا همیشه فکر می کنی که خوشبخت نیستی. برای احساس خوشبختی، کافی است که احساس کنی بدبخت نیستی! چرا مثل خیلی از مردم همیشه خیال می کنی که قرار است خوشبختی در آینده به سراغ آدم بیاید؟ خوشبختی همیشه در زمان حال است! در لحظه ها جاری است! یک لحظه انسان خوشبخت است و لحظه ای دیگر نیست! ولی انسان اگر بخواهد می تواند در همه لحظه ها هم خوشبخت باشد. به شرط آن که خوشبختی را یک چیز غیر قابل حصول و دست نیافتنی نداند و فکر نکند که خوشبختی چیز عجیب و غریبی است که فقط در قصه ها و افسانه ها وجود دارد و فقط بعضی ها می توانند آن را به دست آورند. حالا، و در همین لحظه که من در کنار تو نشسته ام و بچّه های گلمان نیز همه خوشحال و سالم کنارمان نشسته اند، و داریم   چایی می خوریم، خوشبختیم. خوشبختی همین است. شاخ و دم که ندارد! آیا دوست داری که همه ثروت جهان مال تو باشد، ولی یکی از بچّه هایت خدای ناکرده بیماری لاعلاجی بگیرد؟!»

مادرم داد زد: «زبانت را گاز بگیر! خدا نکند! یک تارِ مویِ بچّه هایم را با کلّ ثروت جهان عوض نمی کنم!»

پدرم باز هم اوّل با چشم هایش و سپس با تمام صورتش خندید و گفت: «پس می بینی که ما ثروت زیادی داریم و خودمان خبر نداریم! اگر سال ها هم بنشینیم، نمی توانیم ثروت خودمان را بشماریم. چون ما پنج فرزند داریم و هر پنج فرزندمان، موهای سرشان خیلی پرپشت است. حالا حساب کن هر تار موی سرِ آن ها وقتی قرار باشد که همه ثروت جهان به حساب آید، می دانی که ما ثروت چندین جهان را خواهیم داشت؟!»

مادرم خندید و بعد با لحنی جدی گفت: «خدا را شکر!»

و دیگر از آن روز به بعد ندیدم و یا کمتر شنیدم که مادرم حرفی از بدبختی بزند و یا خواهان آن نوع خوشبتی باشد که بعضی ها سودایش را (خیالبافانه) در سر می پرورانند و فقط در افسانه ها و قصه های قدیم می توان آن را شناخت.

دخترم! اگر یادت باشد، من نیز به پیروی از پدرم، همیشه سعی می کردم که آن حرف ها را به نوعی دیگر و غیر مستقیم به شما و مادرتان منتقل کنم. یادتان می آید که هر وقت دور هم می نشستیم و چایی می خوردیم و احیانا آب نبات یا شکلاتی و یا شیرینی در کنار چایی داشتیم، من چه قدر احساس شادی می کردم. با یک شادی کودکانه به مادرت می گفتم: «خوشبختی یعنی این! خوشبختی یعنی این که با خانواده ات دور هم بنشینی و فنجانی چایی بخوری!». یادت می آید که همیشه می گفتم: «من تشریفاتِ قبل از آماده شدن چایی و قل قل سماور و جزجز قوری چایی را از خودِ چایی بیشتر دوست دارم؟» به راستی هم چنین است. مراسم چای خوران – که در نوع خود نوعی ضیافت صمیمانه است- بسیار زیباست. انتظار دم کشیدن چایی، شادی آورتر و خوشمزه تر از آشامیدن خود چایی است. این طور نیست؟

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

بالاخره وقت کردم این آخر هفته ای کمی به وبلاگم فکر کنم. تصمیم گرفتم یه نامه پدرانه تو وبلاگم بذارم، برای همه ی دخترهای دنیا. و هم چنین همه ی پسرهای دنیا. اگر چه نامه نگاری دیگه رونقی نداره. ولی اگه نویسنده ی نامه یک پدر شاعر باشه، یه چیز دیگه است. دلم نیومد خیلی خلاصه اش کنم. برا همین همه نامه رو در چند قسمت، پست می کنم تا زیاد خسته نشین. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

قسمت اول:

دخترم! نسرین خوب من، سلام!

من این نامه را برای تو می نویسم. باید بگویم نوشتن نامه، همیشه برای من سخت و طاقت فرسا بوده است؛ به خصوص از وقتی که به طور جدی وارد دنیای شعر و ادبیات شده ام، نامه نوشتن را کاری بسیار مشکل یافته ام.حاضرم دو سه تا قصه ی کوتاه و بلند بنویسم، اما کسی مرا وادار به نوشتن نامه ای نکند. به راستی خودم نیز در شگفتم که چرا در نوشتنِ نامه این چنین تنبلم؟! حالا هم که دارم این نامه را می نویسم، با این مشکل رو به رویم.

در زمان نوجوانی و جوانی های من، آدم از رسیدن یک نامه، چنان خوشحال و ذوق زده می شد که گویی پستچی، سند مالکیت چیز گران بهایی را در دست آدم می گذاشت.

ولی حالا چه؟ آیا حالا نیز یک نامه، پنجره ای از شادی است که به روی گیرنده ی نامه باز می شود؟

بی شک نه! حالا که ما انسان ها در عصر ارتباطات زندگی می کنیم، می توانیم در عرض چند دقیقه، با کسی که در آن سوی دنیا زندگی می کند، حرف بزنیم. تلفن تصویری هم که به بازار بیاید، دیگر دید و بازدید هم جزوِ مراسم سنتی و فراموش شده می شود.

آری دخترم، ما در عصر ارتباطات زندگی می کنیم و بیهوده نیست که من سال هاست که علاقه ی خودم را به نامه نوشتن از دست داده ام. و سال هاست دیگر از رسیدن نامه ای خوشحال و ذوق زده نمی شوم. گاهی حتی می ترسم نامه های رسیده را باز کنم و بخوانم؛ که مبادا یکی از نامه ها دردسری برایم در پی داشته باشد.

آری دخترم!

ما در عصر ارتباطات زندگی می کنیم، بدون آن که ارتباطی با دیگران داشته باشیم. در عصر ارتباطات، دیگر لزومی ندارد که به قوم و خویش ها سری بزنیم، یا حال و احوالی بپرسیم از پیرانِ قوم. نه! دیگر لازم نیست! وقتی تلفن هست دیگر چه لزومی است به رفتن و دیدن؟ ما در عصر ارتباطات می توانیم از خبرهای کوچک و بزرگ آن سویِ دنیا باخبر شویم، ولی نیازی به این نداریم که نامِ همسایه ی دیوار به دیوارمان را بدانیم. اگر پیرمرد یا پیرزنی در همسایگی ما بیمار شود و ماه ها در خانه در رختخواب بیفتد، ما خبردار نمی شویم و به ملاقاتش نمی رویم. برای چه این کار را بکنیم؟ در عصر ارتباطات هر کسی باید سرش تویِ لاکِ خودش باشد (مثل لاک پشت). و آزادیِ واقعی در عصر ارتباطات یعنی همین. چرا باید به خاطر غمِ دیگران غمگین بشویم؟ مشکل، مشکل آن هاست! به ما چه مربوط است؟!

دخترم!

 از حرف های من دلگیر مشو!

دلم بدجوری گرفته بود و به قول معروف احساساتی شدم و زدم به سیم آخر، این طورها هم که نوشتم، نیست.

هنوز چیزهای زیبایی در جهان هست.

هنوز آدابی و رفتاری انسانی در بسیاری از آدم ها یافت می شود. (هر چند که آن را که یافت می نشود، آنم آرزوست)،

آری دخترم، هنوز هم می توان خوشبختی را برای همه ی انسان های روی زمین آرزو کرد،

هنوز هم می توان از خداست که صلح و آرامش را به جهان بازگرداند.

هنوز هم می توان دعا کرد و امید داشت که ممکن است دعاهایمان مستجاب شود،

چون مهربانی خداوند، خارج از اندیشه و تصور ماست!

 

دخترم! می دانی که خوشبختی در چیست؟!

اصلا خوشبختی در جهان وجود دارد؟

بعضی ها که می گویند وجود ندارد.

اما من با قاطعیت تمام می گویم وجود دارد. هم در این دنیا و هم در آن دنیا، با این تفاوت که خوشبختی در این دنیا گذرا و لحظه ای و در آن دنیا پایا و جاودانه است!

 

 

جعفر ابراهیمی «شاهد»

کتاب: گیرنده دخترم

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

بالاخره امروز بهش خبر دادن.

یه پیک موتوری با یه پاکت دعوت نامه سفارشی اومده بود دم در.

کمی براش غیر منتظره بود. آخه فکر نمی کرد از این خونه قدیمی و کسی مثل خواهرم این مقام رو آورده باشه.

اما مرموزانه و با یه لبخند اسرار آمیز گفت: شما تو جشنواره طلیعه ظهور مقام آوردین. ولی نمی گم چه مقامی. وقتی اومدین خودتون می فهمین.

امروز ساعت هفت قراره مراسم اختتامیه با حضور آقای الهام برگزار بشه. شاید منم همراش برم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

گره به باد مزن گرچه بر مراد وزد

که این سخن، به مثل، مور، با سلیمان گفت

در حکایات آمده است: روزی حضرت سلیمان علیه السلام به همراه لشکریانش با قدرت باد به سوی مقصدی در حرکت بود. به نزدیکی سرزمین مورچگان رسید. رییس مورچگان که لشکریان سلیمان را دیده و شناخته بود به بالای بلندی آمده و فریاد برآورد:

}... يا أيها النملُ ادْخُلوا مَساكِنَكُمْ لايَحْطِمَنٌَكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنودُهُ وهم لایشعرون |

 

این سخن به گوش حضرت سلیمان رسید. حضرت تبسمی نمود و به باد دستور داد تا او و لشکریانش را در سرزمین مورچگان فرود آورد. سپس رییس مورچگان را به حضور طلبید و خطاب به او گفت: «آیا نمی دانی من و لشکریانم به هیچ کس ستم نمی کنیم؟»

مورچه پاسخ داد: «بله، می دانم. اما من رییس و مهتر مورچگانم و بر مهتران دوراندیشی و نصیحت کوچکتران واجب است.» حضرت سلیمان علیه السلام گفت:

«مگر ندیدی که من و لشکریانم در هوا حرکت می کردیم. پس چگونه ترسیدی که قومت را پایمال کنیم؟»

مورچه گفت:

«مقصود من از این گفتار چیز دیگری بود. ترس من از این بود که مورچگان به نظاره لشکر  تو مشغول شوند و از تسبیح خدا باز مانند، ترسیدم با دیدن جلال و شوکت و دارایی تو، دنیا در دل هایشان جلوه گر شود، و در حالی که خداوند دنیا را دوست نمی دارد، ایشان آن را دوست بدارند و این گونه در میدان غفلت، پایمال حبّ دنیا گردند.»

سلیمان علیه السلام که سخنان حکیمانه مورچه را شنید از او خواست تا وی را نصیحت کند.

مورچه پرسید: «خدا با تو چه کرامت کرده است؟»

سلیمان علیه السلام جواب داد: «باد را مسخر من کرده است، آن چنان که می بینی!»

مورچه گفت: «ای سلیمان آیا می ادانی این کار چه حکمت دارد؟... حکمت در این است که همگان بدانند مملکت دنیا – وهر آنچه از آن به تو داده شده است – همه اش بر باد است و هر چه بنایش بر باد بود هرگز نپاید.»

سلیمان علیه السلام دست به دعا برداشت وبه پیشگاه خدای منّان عرض کرد:

 

}... ربّ أوزعنی أن أشکر نعمتک الّتی أنعمت عَلیّ وعَلی والدیّ وأن أعمل صالحاً ترضاه و أدخلنی برحمتک فی عبادک الصّالحین| 

عمل صالح مقدمه ای است برای جلب خشنودی و رضای خدا اما آنانی که به احکام خدا

کافر شده اند اعمال نیکشان همچون خاکستری است در برابر باد که از آن به هیچ چیز

باقی نمی ماند در حقیقت کافر شدن به خداوند همانند تندبادی است که اعمال نیک کافران

را از بین ببرد

}مثل الذین کفروا بربّهم أعمالهم کرمادٍ اشتدّت به الریح فی یوم عاصف لایقدرون ممّا کسبوا علی شیءٍ ذلک هو الضّلال البعید| 

این است وصف آن کسانی کز حالشان

بر خدا باشد به کفر، اعمالشان

همچو آن خاکستری که تند باد

بگذرد بر وی به وقت اشتداد

می کند آن را پراکنده چنان

که نماند زو اثر اندر مکان

فعل نیک کافران باشد چنین

تخم حنظل کی دهد بار انگبین

نیست شان قدرت به چیزی در جزا

زآن چه کردند اکتساب از چیزها

هر عمل کان نیست از حزم و حضور

هست گمراهی و از مقصود دور

همچنان که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله وسلّم نیزفرموده اند:

}من لم یحمداللّه علی ما عمل من عملٍ صالحٍ وحمد نفسه فقد کفرو حبط ما عمل| 

«کسی که در مقابل عمل صالحی که انجام دهد سپاس و شکر الهی را به جای نیاورد وبلکه خود را بستاید، عملش تباه و ریخته شود».

                                 

 

                                                                   نوشته: خانم زهرا عاشوری

                                                                         برگرفته از نامه جامعه

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

مهدی جان تولدت مبارک
نوشته شده در شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

داشتم با خودم فکر می کردم که اگه خواهر من مثل نسرین تو سریال

نرگس بود من چه واکنشی از خودم نشون می دادم. منظورم

اینه که اگه من و مامان، چادری باشیم و فریده مانتویی باشه چه

رفتاری با هم داشتیم. موقع بیرون رفتن با یه خواهر مانتویی اون هم

از نوع سالمش چه احساسی بهم دست می داد؟ رابطه طبیعی با

هم داشتیم یا  ...؟

فریده هم داشت سریال نرگس می دید. ازش پرسیدم: فریده! اگه

من مانتویی بودم تو چه کار می کردی؟

چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت: من بی رگم.

یعنی این که تا حالا بهش فکر نکردم.

بد نیست بعضی وقتا به چیزای متفاوتی فکر کنیم. این طور نیست؟

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

 

 

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی

 

آراسته با شکل مهیبی* سر و بر را

 

شبی از شب ها،شیطان به خواب جوانی رفت. این بار شیطان

 

برای خودش قیافه ای وحشتناک درست کرده بود. جوری که

 

جوان توی خواب خیس عرق شده بود و مثل بید می لرزید.

 

گفتا که منم مرگ و اگر خواهی زنهار*

 

باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را

 

من امشب آمده ام جان تو را بگیرم و تا نگیرم از این جا

 

نمی روم. اگر بخواهی زنده بمانی، سه راه داری:

 

یا آن پدرِ پیر خودت را بکشی زار

 

یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

 

یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر

 

تا آن که بپوشم زهلاک تو نظر را

 

راه نجات تو، یکی از این سه راه است: یا پدرت را خِرکش تا دم

 

چاه ببری و بعد از پاره کردن گلویش او را توی چاه بیندازی، یا

 

استخوان های خواهرت را خرد و خاکشیر کنی، یا این که تا

 

خرخره شراب بخوری و حسابی لول بشوی.

 

لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت

 

کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم* نر را

 

بله، جوان که مرگ را زیر دماغ خودش احساس می کرد،

 

داشت می لرزید. قیافه شیطان آن قدر ناجور و ترسناک بود که

 

شیر را هم می ترساند.

 

گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند

 

هرگز نکنم ترکِ ادب این دو نفر را

 

- جناب مرگ، من نمی توانم پدرم را به خاطر زنده ماندن خودم،

 

سر به نیست کنم. آن پیرمرد با عصا هم به زور راه می رود.

 

بیچاره تمام عمر را برای راحتی من و برادر و خواهرهایم کار

 

کرده و زحمت کشیده. هنوز هم دست هایش پینه دارد و جای

 

آفتاب سوختگی را می شود پشت گردنش دید.

 

- پس خواهرت را بکش.

 

- خواهرم را؟ ... نه... خواهرم خیلی مهربان است. از وقتی

 

مادرم مرد، خواهرم جایش را برایم پر کرد. گاهی با هم

 

دعوایمان می شود؛ اما می دانم که مرا خیلی دوست دارد.

 

وقتی از راه می رسم، برایم غذا گرم می کند و وقتی حال و

 

حوصله ندارم، برایم حرف های با مزه می زند. من چطور

 

می توانم خواهرم را بزنم و شَل و پَل کنم؟

 

لیکن چو به مِی، دفع شر از خویش توان کرد

 

مِی نوشم و با وی بکنم چاره شر را

 

- پس شراب می خوری؟

 

- گویا چاره ای ندارم. بده بیاید.

 

جامی دو بنوشید و چو شد خیره زمستی*

 

هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

 

                                         

                                                      لطیفه های شیرین ایرج میرزا

 

***************************************************

 

واژه نامه:

زنهار: امان، پناه

ساغر: پیاله

ضیغم: شیر

مهیب: ترسناک

                                  

نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

رسم بر اینه که تو این هفته دولت، معمولا یه سری آمار تحویل مردم می دن که چنین کردیم و چنان کردیم و معمولا هم بعضی پروژه های مهم، معطل این هفته پربرکت می شن.

 ولی عزیزه می گه راستشو بخوای آمار و ارقام برا من اهمیتی ندارن اصلا و ابدا. نگاشون هم نمی کنم. به قول معروف عقلم به چشممه. اگه یه وقت دیدم به جای نون خالی دارم نون و نفت نوش جان می فرمایم، اون وقت  می تونم بگم دولت خدمت کرده یا نه.

عزیزه یه کمی بزرگ تر از ماست. یه پیرزن که سنش .... ببخشید این دیگه جزء اسراره.

نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

هر نفس آواز عشق می رسد ازچپ و راست

 

ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

 

ما به فلک بوده ایم، یار ملک بوده ایم

 

باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

 

خود زفلک برتریم، وز ملک افزون تریم

 

زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

 

گوهر پاک از کجا، عالم خاک از کجا

 

بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست؟

 

بخت جوان یار ما، دادنِ جان کار ما

 

قافله سالار ما، فخر جهان مصطفاست

 

از مَهِ او مِه شکافت، دیدن او برنتافت

 

ماه چنان بخت یافت، که او کمینه گداست

 

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست

 

شعشعه ی این خیال زان رخ چون «والضُحا» ست

 

در دل ما درنگر، هر دم شق قمر

 

کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست

 

خلق چو مرغابیان، زاده ز دریای جان

 

کی کند این جا مُقام، مرغ کزآن بحر خاست

 

بلکه به دریا دریم جمله درو حاضریم

 

ور نه زدریای دل موج پیاپی چراست

 

آمد موج اَلَست کشتی قالب ببست

 

باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

 

                                                    غزليات شمس

 

****************************

کبریا: عظمت، بزرگی

آمدیت: آمدید

بار کنید: به راه افتید

مَهِ او: چهره ی چون ماه او

بر نتافت: تحمل نکرد

کمینه: کمترین

شعشعه: روشنایی

والضحی: سوگند به روشنایی روز، اشاره دارد به آیه اول سوره «ضحی». در این جا مراد، چهره ی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می باشد.

شق قمر: شکافته شدن ماه، اشاره دارد به آیه اول سوره مبارکه قمر.

اَلَست: آغاز آفرینش انسان، اشاره دارد به آیه 172 سوره مبارکه اعراف.

قالب ببست: شکل داد

لقا: دیدار

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

گفته اند: پیامبر÷ که در غار حرا بود، سروش وحی بر او نازل شد و اولین کلام خدای یگانه با محمد پسر عبد الله این بود:

بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید

(همان کس که) انسان را از خون بسته آفرید

بخوان که پروردگارت (از همه) بزرگوارتر است

همان کسی که به وسیله قلم تعلیم نمود

و به انسان آن چه را نمی دانست یاد داد.[1]

و این یعنی شروع یک رسالت بسیار سنگین با قلم

یعنی هدایت انسان ها با علم و فرهنگ

قلم نشانه فرهنگ و صلح است نه شمشیر و آشوب

اما نمی دانم چرا دنیا همه چیزش وارونه است

آن وقت ها می گفتند:

محمد÷ شاعر[2] است!! و شعر هم یاوه و تخیل است. جدی نیست که.

او ساحر است[3]!! گوش هایتان را بگیرید تا جادوی محمد  ÷در شما اثر نکند.

و دیوانه است[4]! او را سنگ زنید و بر سرش زباله بریزید و طردش کنید.

راستی، چرا وقتی ابولهب عقده های جهالتش را بر سر او ÷ می ریخت، محمد÷ شمشیر نکشید؟

و چرا وقتی مادر عمار یاسر با سرنیزه و با دستان خوابیده به شهادت می رسد، قاتل او در هیچ شورایی محکوم نمی شود؟

و همان ها امروز در گوش جهان مدام نجوا می کنند که: محمد ÷ تروریست است.

}وَ اِنَّما النَّجوی مِنَ الشَیطان[5]|

و برای همین، قلم هایشان راپر از باروت کرده اند ، برای ترور مردی هزار و چهارصد ساله. کاریکاتورهای دانمارکی و حرافی های رشدی انگلیسی و... که یادت هست؟

شمشیرهایشان را غلاف کرده اند. چون گلوله باکلاس تر است.

می گویند: محمد، عرب بود و عرب خوراکش سوسمار و ملخ و مارمولک

و بعد، خودشان در رستوران های هتل های چهار ستاره شان خوراک خرچنگ را تبلیغ می کنند و گوشت تمساح می خورند و حال می کنند.

و عجیب تر آن که بعضی از ما هم باور کرده ایم که تمساح و خرچنگ، خوش طعم است و مارمولک، تهوع آور.

همه جا پر کرده اند که: اسلام حکومت زور و فشار است. و بعد لایحه یعنی همان تزویر ارائه می دهند برای آزادی مسلمانان دربند اسلام.

و آن وقت، موشک ها و بمب هایشان را با زرورق آزادی کادوپیچ می کنند و با پست هوایی می فرستند برای کودکان مسلمان.

دموکراسی مبارکت باشد عزیزم،دموکراسی همه چیز است.

هم جای پدرت را پر می کند، هم جای مادرت را، هم شکم گرسنه ات را سیر می کند و هم مدرسه ات را....

تا حالا ازخودت پرسیده ای چرا یک دولت آمریکایی، اجازه دارد با توپ و تانک و بمب های ناپالم اش، دموکراسی آمریکایی را تحمیل کند بر مردم جهان،

اما اگر محمد ÷ برای دفاع از آرمان هایش، و تنها برای انجام وظیفه و ابلاغ رسالتش، شمشیر بکشد، تروریست نامیده می شود.

هم من می دانم و هم شما و هم آن ها:

همه این حرف ها بهانه است. بهتان است. هدف این است که کسی به آئین محمد نزدیک نشود. هنوز که هنوز است از جاذبه محمد÷ و آئین او می ترسند. می خواهند بر او غلبه یابند. ولی عاجزند با تمام قدرتشان.

}هُو الـّذی أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدی وَ دینِ الحقِّ لِیُظهِرَهُ عَلَی الدّینِ کُلِّهِ وَ لَو کَرِهَ المُشرِکون|

(او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد تا آن را بر همه آیین ها غالب گرداند هر چند مشرکان کراهت داشته باشند)[6]

اما من ترسی ندارم. قرآن خیالم را راحت کرده است

همه جای جای جهان را بوی عطر گل محمدی فراگرفته:

} یُریدُونَ أن یُطفِئُوا نُورَ اللهِ بِأفواهِهِم وَ یَأبَی اللهُ إلّا أن یُتِمَّ نورَهُ وَ لَو کَرِهَ الکافِرُون|

(آن ها می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند؛ ولی خدا جز این نمی خواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران ناخشنود باشند)[7]

 

********************************************************************

این مطلب رو سه شنبه نوشتم اما نتونستم به موقع پستش کنم. کمی بوی کهنگی می ده ولی خوب باید پستش می کردم . شما هم لطفا با اشتها بخونید تا ضایع نشم.

 



[1] . سوره علق ، آیات 1 تا 5

2. سوره انبیاء ، آیه 5 : }بل هو شاعر|

3. سوره انبیاء ، آیه 3 : }أفتأتون السحر و أنتم تبصرون|

4. سوره قلم ، آیه 51 }: و یقولون إنّه لمجنون|

5. سوره مجادله ، آیه 10 : ترجمه کامل آیه: «نجوا تنها از سوی شیطان است. می خواهد با آن مؤمنان غمگین شوند، ولی نمی تواند هیچ گونه ضرری به آن ها برساند جز به فرمان خدا. پس مؤمنان تنها بر خدا توکل کنند.»

6. سوره توبه ، آیه 33

7. سوره توبه ، آیه 32

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank