ب مثل باران

و من ذره ای بودم مجهول در دل خاک که گویی منتظر بود کسی او را کشف

 

کند.

 

تا این که نور آسمان ها و زمین، از روح خودش در کالبد بی جانم دمید (1)

 

و من در آغوش نور متولد شدم. و شنیدم صدایی که تکرار می کرد:

 

سُبّوحٌ قدّوس سبّوحٌ قُدّوس

 

روز گار خوشی بود. انگار در ملکوت ساکن بودم.

 

گمانم همچو من عزیز کرده ای نبود.

 

من عاشق او بودم و او بر من افتخار می کرد.(۲)

 

و یک روز هنگام غروب:

 

او پرسشی کرد: چقدر مرا دوست داری؟(۳)

 

- در حد پرستش.

 

- و تو که هستی؟ مرا چقدر می شناسی؟

 

- بی تو هیچم. هستی ام از توست.

 

- باور کنم که حقیقت را گفتی؟

 

- البته

 

- ثابت کن.

 

- چگونه؟

 

- مدتی از من دور باش در منزلگاهی نزدیک تر و با فاصله ای به وسعت

 

هستی. اما مبادا که میثاق عشق فراموشت گردد. و یادت باشد وقتی که

 

بازگشتی، من از عهد خود با تو سؤال خواهم نمود.

 

ناگهان دیدم سه ظلمت مرا احاطه کرد و نور گم گشت.(۴)

 

همه چیز در نظرم تیره شد.

 

سینه ام به تنگ آمده بود.

 

احساس خفگی می کردم، که یک دفعه دیدم دستی آرام آرام بر پشتم

 

می زند.

 

حالم بهتر شد. اما چقدر ضعیف و ناتوان بودم.

 

چشم که گشودم تازه فهمیدم چه بر سرم آمده.

 

بغض به شدت آزارم می داد.

 

به ناگاه با فریادی گریه را سر دادم.

 

و این، آغاز  یک تولد بود.

 

 

 

*******************************************************

 

۱)...............

۲).............

۳).............

۴).............

نوشته شده در پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

حرف اول:

 

کاشکی.......

 

نمی دونم چه جوری شروع کنم.

 

همین قدر می دونم که نه از اون اجتماع خوشم اومد نه از حرکت های

 

خشونت آمیز نیروهای پلیس زن. اصلا از خشونت خوشم نمیاد. روح لطیفم

 

خش برداشت. حتما متوجه شدین موضوع چیه. منظورم اجتماع یه گروه از

 

خانوما تو میدان هفت تیره که گفتن بیوه شاه مخلوع هم حضور داشته. واقعا

 

شأن یه خانوم اینه؟

 

 

حرف دوم:

 

به این سؤال صادقانه جواب بدین:

 

چقدر زن ها رو می شناسید؟ چه حقوقی دارن؟

 

فکر می کنید چند تا از بانوان محترم با حقوقشون آشنا هستن؟

 

جواب من: دور و ور خودمو که نگا می کنم سرمو پایین میاندازم. دوستای

 

من حتی نمی دونن ازدواج چه قانون هایی می تونه داشته باشه، حتی

 

اونایی که ازدواج کردن، لیسانسیه هم هستن اما نمی دونن مهریه که حق

 

مسلم خودشونه چیه و چه اقسامی داره؟ این قضیه خیلی عصبانیم

 

می کنه.

 

شما چی دوست عزیز: شما از این موضوع اطلاع داری؟

 

 

حرف سوم:

 

در همه ایران نه، در تهران یا اصفهان و شهرهای مهم ایران، چند تا کتاب خونه

 

داریم که مخصوص مباحث تخصصی زنان باشه. چرا یه سایت تخصصی

 

نداریم؟ البته شاید داشته باشیم و من بی اطلاعم. ولی به هر حال اون قدر

 

کمه که نمیشه حسابش کرد.

 

 

حرف آخر:

 

یه پیشنهاد دارم. در حقیقت دو پیشنهاد:

 

1) نمی دونم به کی باید بگم.

 

به مقام معظم رهبری؟

 

شاید مشاور رییس جمهور در امور بانوان.

 

شاید هم خانم شیرین عبادی که فکر می کنن...؟

 

و یا هر کسی که این متن رو می خونه.

 

بهترین هدیه برای روز زن برای همه زنان این کشور چی می تونه باشه؟

 

دلم می خواد این آرزو برآورده بشه. آرزوی تأسیس یه کتاب خونه تخصصی

 

برای بانوان هر شهر. فکر کنم شهرهای بزرگ اون قدر خانمای تحصیل کرده

 

داشته باشن که سراغ این کتاب ها برن. و بازم فکر کنم یه زمین صد یا

 

دویست متری کافی باشه. اگه بزرگ تر باشه که چه بهتر.

 

چرا میلیاردها ریال پول بیت المال خرج توسعه اماکن زیارتی و هیئت های

 

مذهبی میشه ولی نوبت علم و رشد فرهنگی و اسلامی دختران که میشه -

 

که از هر چیزی واجب تره- کسی دست به جیب نمیشه.

 

اگه تو همین یه ماه این آرزو تحقق پیدا بکنه واقعا شق القمر میشه.

 

2) بانوان محترمی که اجتماع کردین برای خواسته های درست و نادرست!

 

تا حالا شده برای درخواست چنین کتاب خانه ای اجتماع کنید؟ به نظر من این

 

درخواست منطقی رو کسی نمی تونه رد کنه. کسی هم نمی تونه رو شما

 

چماق بلند کنه؟ این طور نیست؟

 

*******************************************************

 

خواهش می کنم حتما نظر بدین.

 

این وبلاگ یه وب معمولیه اما تحمل انتقاد رو داره.

 

مطمئن باشید کسی دارتون نمی زنه.

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

 

شنبه روزی است که به نام پیامبر خدا حضرت محمد صلی الله علیه و آله و

 

سلم می باشد. به همین خاطر، امروز تصمیم گرفتم از این به بعد، شنبه ها

 

وبلاگم رو به نام مبارک ایشان زینت ببخشم. خالی از لطف نیست. و این هم

 

یک حکایت:

 

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر زنی گذشتند که آتش در تنور

 

روشن کرده بود و نان می پخت. این زن کودکی داشت که پهلوی خود

 

نشانیده بود. همین که چشمش به آن حضرت افتاد، عرض کرد:

 

(یا رسول الله! شنیده ام شما فرموده اید: «اِنّ اللهَ اَرحَمُ بِعَبدِهِ مِنَ الوالِدَةِ

 

بِوَلَدِها» یعنی: خداوند مهربان تر است به بنده خود از مادر نسبت به فرزند

 

خود. آیا راست است؟)

 

                         

 

فرمود: بلی.

 

زن عرض کرد:

 

(مادر طفل خود را در این تنور نمی اندازد. خدا چگونه بنده خود را به جهنم

 

می برد؟)

 

پس رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بنا کرد به گریه کردن و فرمود:

 

«خدا کسی را به آتش عذاب نمی کند مگر این که از گفتن لا اله الا الله پرهیز

 

کند».  یعنی تکبر کند.

 

 

 

کتاب: داستان هایی از خدا

 

نوشته شده در شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

  

 

 

خدا

 

ای آخرین فریاد...

 

خدا

 

ای چشمه ی امید ها

 

ای پایگاه آرزو هایم

 

تو ... آیا سینه شوق و امیدم را

 

به خاک یأس می سایی؟

 

تو... آیا شاخه ی بی برگ عمرم را

 

به روی شعله های مرگ، می سوزی؟

 

و با این آفتاب خشم، بر این سایه، می تازی؟

 

 

خدا

 

بر من مزن رنگ تباهی را.

 

بیا، تنها، تو با من باش.

 

که من را جز تو،

 

ای پروردگار آسمان ها، آشنایی نیست.

 

 

از آن هنگام،

 

کزاین، تار و پود آلوده قلبم، رخت بربستی،

 

دلم تار است،

 

چشمم، بی فروغ افتاده، بر هستی.

 

و من بیگانه هستم.

 

با خودم.

 

با شوق.

 

با هستی.

 

 

چه شد، از من سفر کردی؟

 

چه شد، این واحه ی تاریک قلبم را رها کردی؟

 

بیا

 

در من بسوز ای آتش هستی

 

که هستی، سخت تاریک است.

 

 

خدا

 

ای آخرین فریاد

 

بیا

 

من خواستار شور شب هایم.

 

بیا

 

من تشنه ی شوق سحر هایم.

 

سحر هایی... که قلبم سخت می جوشید.

 

دستم، همچنان مرغان وحشی، بال و پر می زد.

 

سحر هایی... که شوق تو،

 

مرا، از هستی

 

از این جَو جادویی جدا می کرد.

 

مرا در عالم گل ها رها می کرد...

 

و من بودم

 

تو بودی

 

جلوه هایی شاد...

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

می گویند انسان در حالت بی هوشی و اغماء،

 

حرف هایی می زند که به آن عادت دارد یا برایش ملکه

 

شده. شنیدم که یکی از قاریان بعد از عمل جراحی که

 

داشت در حالت بی هوشی قرآن را با صوت زیبایی قرائت

 

می کرد به طوری که همه پرستاران و تیم جراحی را

 

تحت تأثیر قرار داد.

 

و این هم یک روایت واقعی از عاشقی: در همین

 

نزدیکی، یکی از دوستانم، حکایت پدرش رو  تعریف

 

می کرد که  طلبه بود و رزمنده دوران جنگ. متأسفانه

 

بعد از سکته مغزی که کرده بود نیمه فلج بود و دچار

 

فراموشی شد. اما تنها یک چیز یادش بود: نماز.

 

 

 

من هرچه خوانده ام همه از یاد من برفت

 

الا  حدیث  دوست  که  تکرار   می کنم

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

تو این گرمای داغِ آخر خرداد، دلم یه بارون حسابی می خواد.

 

یعنی میشه تو این فصل، آسمون لطف کنه و یه ریزه بارون بفرسته رو زمین؟

 

بارون وحشتناک اردیبهشت یادته؟

 

چه بارونی بود! فقط در عرض پنج دقیقه جدول کنار خیابون حسابی پر شد و

 

بعد سرریز کرد رو آسفالت. حیاط خونه هایی که با جدول ارتباط داشتند، پر

 

شد از آبی که قلپ قلپ از چاه می زد بیرون. بیچاره همسایمون. پارکینگ

 

خونه شون رو - که انباری شون هم هست- آب گرفته بود. چه دردسری !

 

همه خرت و پرت های توی پارکینگ خیس شده بودند.

 

بیشتر از همه دلم برای گل های محوطه سوخت که با یه بارون پنج دقیقه ای

 

پلاسیده شدند و طبیعت بهاری با بی رحمی گل برگ هاشون رو دونه دونه

 

پرپر کرد. بهار و سنگدلی! من که باور نمی کردم. حیف شد! حسابی دلمو

 

برده بودند.

                              

 

بابا میگه این بارونا نشونه قدرت خداست. خدا برات مسیج فرستاد که

 

حواست باشه اون قدر مست بهار نشی که من از یادت برم. من میتونم این

 

همه زیبایی رو تو یه چشم بهم زدن، نابود کنم. این منم که به نسیم ملایم

 

میگم یه طوفان بشه و رعد آسمون به صیحه تبدیل بشه. به جای بارون از

 

آسمون سنگریزه نازل می کنم. و به زمین می گم دهن باز کنه و ساکنان

 

خودش رو ببلعه. و به آب فرمان میدم که از زمین و آسمان بجوشه(1).

 

من که یه خورده خوف کردم. یاد زلزله بم افتادم.

 

 

 

*****************************************************

1) سوره عنکبوت/ 40

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

خدایا شکرت!

 

امروز یکی از ابلیس زدگان به درک واصل شد. دیگه مهلتش تموم شده بود.

 

ابو مصعب زرقاوی کشته شد. و باید به دنیای انسانیت تبریک گفت.

 

تسکینی بود برای خانواده قربانیان انفجار های عراق و دیپلمات هایی که

 

سرشان بریده شد. شادی اون ها باید تماشایی باشه. مثل خوشحالی و

 

هیجان خبرنگار ها موقع اعلام این خبر از دولت عراق. ولی می دونم که

 

قطعا هیچ افتخاری برای اشغالگران آمریکایی نخواهد بود.

 

چرا قابیل، برادرش رو می کشه؟ و چرا زرقاوی دشمن انسانیت میشه؟

 

شاید زیاده خواهی، ثروت، جنون اسلحه، قساوت دل و ....... .

 

اما چیزی که مهمه اینه که او اول خودش رو کشت و این اولین ستمش بود:

 

مظلوم ظلم خویشتن.

 

«وَ ما ظَلَمونا وَ لکن کانوا اَنفُسَهُم یَظلِمون»

(سوره بقره/ )

 

خداوند می فرماید:

 

و به ما ستم نکردند ولی آنها به خودشان ستم می کردند.

 

چیزی که نگرانم میکنه اینه که شنیدم خیلی از جوانان مسلمان جذب

 

تبلیغات این گروه ها میشن. از کجا معلوم که ما در امان باشیم. «خطر

 

همیشه در کمین شماست». نکنه ما هم یه روز از رو جنازه خودمون رد

 

بشیم برای هیچ؟! بیایید برای همدیگه دعا کنیم. همون دعایی که خدا

 

خودش یادمون داده:

 

خدایا

 

اهدنا الصراط المستقیم

 

صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین

 

***************************************************

 

این مطلب رو دو روز قبل که جو  زده بودم تو دفترم نوشتم: ساعت دو بعد از

 

ظهر و بعد از اخبار. ولی چون داشتم برای امتحان فردا می خوندم نتونستم و

 

نخواستم تایپش کنم. ببخشید اگه یه خورده دیرتر آپ کردم. با خودم گفتم

 

 حیفه که دوستان از محصولات با ارزش درون فکری یک دوست!  

 

محروم بمونن.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

اهانت فی سبیل الله به گوشت خورده؟

 

شاید باور نکنید ولی این موضوع حقیقت داره. یه چیزی شبیه حملات انتحاری بن لادن و

 

رفقای القاعده ای.

 

نمونه اش همین پانزده خرداد امسال بود. در حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها چند

 

نفر فریب خورده که متأسفانه متأسفانه متأسفانه لباس روحانیت را هم به تن داشتند، بدون در

 

نظر گرفتن مقام والای کریمه اهل بیت، چند عدد توهین ناقابل نثار سخنران محترم حرم، آقای

 

هاشمی رفسنجانی، یار دیرین امام و رهبری نمودند. و احتمالا نیت خیر داشتند. و خالصانه و

 

قربة الی الله این کار متهورانه رو انجام دادند. کی می دونه شاید نذرشون این بوده. بعید هم

 

نیست با پانزده خردادی ها خرده حسابی داشتند.

 

البته مردم هم جواب جانانه ای دادند و اگر خادمان حرم، اونا رو به بیرون هدایت نکرده

 

بودند........ شاید یک پایان دراماتیک.

 

این ماجراها به طور کامل و بدون سانسور از شبکه اول سیما و به طور زنده پخش شد.

 

خوشبختانه، مردم ثابت کردند که دارای فطرتی سالم هستند و هر گونه عملی را که مخالف با

 

فطرت پاک انسانی است، نمی تواند تحمل کنند.

 

قباحت و زشتی اهانت و ناسزاگویی تنها خاص فرهنگ اسلام نیست بلکه:

 

اهانت و ناسزاگویی در هیچ فرهنگی پسندیده نیست.

 

حتی نسبت به دشمن. امام رحمة الله علیه همیشه صراحت لهجه داشتند و در برخورد با آمریکا،

 

بی اعتنایی امام به یک ابرقدرت خودش منتهای تحقیر دشمن بود اما ایشان با زبان اهانت

 

بیگانه بودند. حداقل من که نشنیدم.

 

در توهین به افراد، اولین کسی که تحقیر میشه خود اهانت کننده است.

 

این مضمون یک حدیثه که نمی دونم کجا خوندم ولی حدیث مشهوریه.

 

 

 

********************************************************************************************

پاورقی:

 

1- این مطلب رو قبلا نوشتم. ولی وقت نکردم تایپ و بعد آپ کنم. به هر حال ماهی رو هر وقت

 

از آب بگیری تازه است. حیفم اومد ازش بگذرم.

 

2- در ماجرای شورش مردم مدینه بر ضد خلیفه سوم-عثمان- حضرت علی علیه السلام  با

 

فرزندانش به دفاع از خلیفه برخاست تا خلیفه کشی باب نشه. با این که خلافت، حقی بود که از

 

او غصب شده بود.

 

اهانت به بزرگان مملکت، از وقتی شروع شد که گفتیم آزادی! کاش آقای خاتمی با توهین هایی

 

که به مسؤولین می شد برخورد می کرد تا همون موقع باب اهانت بسته می شد. هنوز هم دیر

 

نشده.

 

3- یادمه وقتی یکی از ما بچه ها عنصر نامطلوبی در کارنامه داشت، مادرم خیلی ناراحت می شد

 

و تشر می زد که: نمی دونم چه طوری درس خوندی؟ کتابو از پشتش خوندی؟!

 

فکر کنم این ماجرای حرم، هم یه جورایی به این حرف مادر جون ربط پیدا می کنه!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

سلام بر فاطمه

 

                     آن روز که فضه را صدا کردم من

 

                     زان ضرب لگد خدا خدا کردم من

 

                      در راه علی ز جان خود بگذشتم

 

                   هم محسن خويش را فدا کردم من

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

 

           

 

من رنج توام

می دانم

می دانی

اگر بمانم رنج گندیدن،

اگر بیایم رنج تنهایی را با خود دارم

 

در باغ دست های من یک برگ سبز نیست

در دریای دل شکسته ام یک موج شوق نیست

در آسمان سینه ی تارم، حتی فروغ یک ستاره نیست

 

من آمده بودم تا در حضور تو

به این همه «نیستی» هستی ببخشم

اکنون ببین که هستی من دود می شود

 

ای عشق

ای بهار، تمامی رنج ها سزای من است

اما یک رنج در دل من شور می زند

 

رنج من، رنج من نیست

من رنج توام

می دانم

می دانی

 

                                (علی صفايی)

 

نوشته شده در جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

تمثیلات

 

اگر کسی در ته چاهی - که صد متر عمق دارد - باشد، یک طنابی به

 

دستش بدهند و او را تا پنجاه متری بالا بکشند، یعنی پنجاه متر مانده تا

 

برسد بالا، پنجاه متر هم زیر پای اوست. این طناب چه قدر برای او اهمیت

 

دارد؟ اگر این طناب شل بشود، از بالا پرت می شود پایین. این طناب، بند

 

جان اوست.

 

نماز مثل همان طناب است، برای آن ها که نمی دانند کجای عالمند. آن

 

کسی که یک متر با آن طناب آمد بالا می گوید: اگر طناب پاره شد، فقط یک

 

متر سقوط می کنم، خیلی خطر ندارد، ممکن است پایم کمی درد بگیرد. امّا

 

علی علیه السلام که 99 متر آمده و آن بالا بالاست، می گوید: من اگر این

 

طناب را رها کردم، صد متر می افتم. این است که بیشتر می ترسد. آن ها

 

که بالا هستند به این طناب اهمیت بیشتری می دهند، خیلی سفت تر آن را

 

می گیرند؛ امّا آن ها که پایین هستند، برایشان چندان اهمیّتی ندارد که

 

محکم بگیرند. کسی که ته چاه خوابیده اگر طناب از دستش هم دررفت،

 

عیبی ندارد، شاید متوجه هم نشود. هر چه از ته چاه فاصله بگیرد و بالاتر

 

بیاید اهمیت این طناب بیشتر می شود و آن را محکم تر می گیرد.

 

 

کتاب: هزار و يک نکته از نماز

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

آخييييش!

خسته نباشم.

بعد از کلی ور رفتن با کدهای قالب بالاخره تونستم فونت درهم برهمش رو اصلاح کنم و يه صفايی به وبلاگم بدم.

ديگه هيچ ملالی نيست جز........

اگه گفتين چي؟......

يه پا برنامه نويس شديم ها

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

 

                                             

این دو روزه از صبح تا آخر شب پای تلویزیون بودم. من در کل سال فقط برای همین دو روز برنامه معینی دارم (با امتحان یا بی امتحان) و اون هم آشنایی بیشتر با افکار و اخلاق امام خمینی رضوان الله تعالی علیه هست. «عشق به خمینی عشق به همه خوبی هاست». وقتی امام پرواز کرد سن زیادی نداشتم ولی عاشقش بودم و هستم. امام چیزی داشت که کوچیک و بزرگ رو جذب می کرد. انگار یه نیروی مغناطیسی تو قلبش کار گذاشته بودند. قلبی که همه حاضر بودند قلبشون رو بدن اما در عوض قلب امام عزیزشون هیچ وقت از حرکت نایسته. ولی چه میشه کرد در برابر قضایی که حتمیه: الذی جعلت لعبادک حتما مقضیا(1). اجل معینی که حتی حبیب خدا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از آن گریزی نداشت: «انّک میّت  و انّهم میّتون».(۲) تا حالا هیچ کس نتونسته جای امام رو تو قلبم بگیره. واقعا عجیب نیست! این همه آدم خودشون رو می کشن که مشهور بشن. اما فقط مشهور میشن و یا حداقل احترام دیگران رو جلب می کنند. ولی برعکس، امام که از شهرت فرار می کرد این قدر محبوب دل ها شد نه تنها در ایران که د رتمام جهان. فرق امام با بقیه این بود که امام اصلا به خودش فکر نمی کرد، هر کاری می کرد برای خدا و خلق خدا بود. از کسی هم نمی ترسید و تنها مصلحتی که در نظرش بود، خدا بود. در حالی که بقیه هرچقدر خدا رو بخوان اما باز هم یه نیم نگاهی به مصلحت های شخصی خودشون دارند (مثل کلاس ما که منافع شخصی در اولویت هست) و برای همین هر چقدر تلاش می کنند باز هم نمی تونن محبت همه مردم رو بخرن. یه نگاهی به نمره خلوصت بنداز! خوب حالا می تونی بگی  مغناطیس قلبت  با چه قدرتی کار می کنه؟ بی خودی هم وقت و انرژی هدر نده. باید کل انرژی تو جمع کنی تا یه پارتی خیلی بزرگ پیدا کنی. یعنی خدا.

ای یک دل و صد اله، دل خود یکدله کن

مهر دگران را ز دل خود یَله کن

نمی دونم این بیت شعر رو درست نوشتم یا نه. ولی مهم مضمون شعره. یادمه استادمون این جور وقت ها این آیه رو می خوند:

«اِنّ الذین امنوا و عَمِلوا الصالحات سَیَجعَلُ لَهُمُ الرَحمنُ وُدّاً»(3)

یعنی: مسلما کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند خداوند رحمان محبتی برای آنان در دل ها قرار می دهد.

الان که این آیه رو نوشتم به این فکر افتادم که رسول خدا که جان ها فدای او باد، کاملترین مردم بودند از نظر ایمان و درجه خلوص. من که اون زمان نبودم ولی می تونم تصور کنم که ایشان چقدر محبوب بودند. و و قتی وداع تاریخی مردم رو با امام راحل (قدس سره) به یاد میارم می تونم حس کنم که هنگام رحلت پیامبر چه محشری در مدینه بپا گردید.

 

 

 

 

 

 

1)       دعای عهد

2)       سوره مبارکه زمر، آیه 30

3)       سوره مبارکه مریم، آیه 96

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

از غم دوست در این میکده فریاد کشم

 

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

 

 

داد و بیداد که در محفل ما، رندی نیست

 

که برش شکوه برم، داد زبیداد کشم

 

 

شادیم داد، غمم داد و جفا داد و وفا

 

با صفا منت آن را که به من داد، کشم

 

 

عاشقم، عاشق روی تو، نه چیز دگری

 

بار هجران و وصالت به دل شاد کشم

 

 

در غمت ای گل وحشیِِ من ای خسرو من

 

جور مجنون ببرم، تیشه فرهاد کشم

 

 

مُردم از زندگی بی تو که با من هستی

 

طُرفه سرّی است که باید بَرِ اُستاد کشم

 

 

سال ها می گذرد، حادثه ها می آید

 

انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم

 

                             امام خمينی قدس سره

نوشته شده در جمعه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

                               بسم الله الرحمن الرحیم

                         

                      و ما خلقتُ الإنسَ و الجنَّ إلّا لِیَعبُدون

           

         و انسان و جن را نیافریدم مگر برای این که مرا عبادت کنند.

 

 

 

تصمیم گرفتم امروز وبلاگم رو با این آیه از قران کریم زینت ببخشم.

 

راستی تصور شما از عبادت چیه؟

 

نماز های صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشاء؟

 

یا نماز شب، قرآن خوندن و مسجد و جمکران و زیارت امام رضا و حج وعمره و

 

دعای توسل و...؟

 

خوش به حال همسایه مون. خودش و خانمش تا به حال چند بار رفتن زیارت

 

خانه خدا و سوریه و کربلا. یعنی میشه یه روزی نصیب ما هم بشه؟! اسم

 

من که تقریبا محاله تو قرعه کشی دانشجویی دربیاد. یه بار اسم خواهرم تو

 

قرعه کشی دانشگاه دراومد ولی آخرش نتونست بره. شاید یه بدشانسی

 

بود ولی حتما یه حکمتی در کار بوده که ما بی خبریم. فقط خدا میدونه.

 

برگردیم به بحث اولمون: عبادت. به نظر شما درسته که بگیم: هر که نمازش

 

بیش به خدا نزدیک تر؟

 

به نظر من که نزدیکی به خدا شرایطی داره. اگر عبادت فقط همین ها باشه

 

که کلاه من پس معرکه است. یعنی می تونم بگم که سبد عبادت من تقریبا

 

خالیه. بعضی وقت ها آدمایی رو می بینم که جای مهر رو پیشونیشون حک

 

شده. این جور وقتا از خودم شرمنده میشم. اگرچه این تصویر چندان

 

خوشایندم نیست.

 

راستش من میگم: عبادت یعنی موقع غذا خوردن سرت رو رو به آسمان کنی

 

و بگی خدایا شکرت.

 

یعنی چند ساعت جلو آتیش تنور نانوایی  گرما بخوره به صورتت و بعد (به

 

جای اخم نازیبا) همه مشتری ها رو میهمان لبخندت کنی.

 

عبادت یعنی دانشجو شب امتحان تا نصف شب بیدار بمونه و درس بخونه.

 

یعنی ساعتی تفکر در تولد و مرگ خودت.

 

یعنی خدمت عاشقانه به مردم و بدون بوق و کرنا.

 

یعنی حرص خوردن های مادر برای فرزند در فصل امتحان.

 

مادر!

 

اهل معامله هستی؟

 

یک ذره دلواپسی ات را می خرم به قیمت همه نمازهایم.

 

نه، کم است. کمیل های شب جمعه و زیارت های عاشورایم هم تقدیم تو.

 

ولی چه معامله بیهوده ای. آخر می گویند پدر و مادر در همه کارهای نیک و

 

بد فرزند شریکند.

 

و من مثل همیشه باز هم کم آوردم.

 

***************************************************

 

چه نوشته عجیبی! از کجا  شروع کردم و به کجا رسیدم. اول می خواستم

 

روز میلاد حضرت زینب سلام الله علیها و روز پرستار رو تبریک بگم. ولی

 

نمی دونم چرا این طوری شد و آخرش هم کم آوردم. ولی چون مطلبی ندارم

 

عجالتا امروز همینا رو تو وبلاگم میذارم. شاید شما بتونید این دو تا موضوع رو

 

به هم ربط بدین. من که هر چی به قشر خاکستری مغزم فشار آوردم

 

نتونستم رابطه ای پیدا کنم. فکر کنم اثرات امتحانات آخر ترم و تحقیقات

 

واحدی عقب افتاده است. امیدوارم شما از این دغدغه ها راحت باشین.

 

نوشته شده در جمعه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

ما همه آفتابگردانیم

 

گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت. آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.

 

آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد، نور می خورد و نور می زاید.

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد؛ بدون خدا انسان.

آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمی ماند. و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.

جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم...

 

                                                                                                   عرفان نظر آهاری

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

 

 الفبای درد از لبم می تراود

نه شبنم که خون از شبم می تراود

 

سه حرف است مضمون سی پاره ی دل

الف.لام.ميم. از لبم می تراود

 

چنان گرم هذيان عشقم که آتش

به جای عرق از لبم می تراود

 

ز دل بر لبم تا دعايی برآيد

اجابت ز هر ياربم می تراود

 

زدين ريا بی نيازم، بنازم

به کفری که از مذهبم می تراود

 

قيصر امين پور

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank