ب مثل باران

همون طور که داشت می خورد گفت چطوری بادمجون کیلو هفتصد می خورید؟

گفتم: چطور مگه؟ شما جور دیگه ای می خورین؟

گفت:ما اصلا نمی تونیم بخریم.

با تعجب گفتم: جداً؟

من واقعا نمی دونستم. آخه مامانم می خره ما می خوریم.

از خودم خجالت کشیدم. ولی واقعا اونا نمی تونستن خورش بادمجون بخورن؟

احساس تورم کردم ییهویی.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

از تعطیلی سایت بازتاب و سایت های خبری دیگه واقعا متاسفم. من همه اخبار و تحلیلهاش رو قبول نداشتم اما این برخوردها به نظر من خیلی خیلی نامطلوبه.

به نظر شما  برای آزادی بیان و اطلاع رسونی چه خط کشی مناسب هست؟ خط کش بیست سانتی؟ ۵۰ سانتی؟ گونیا یا ....؟

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

خداوند وقتی حضرت موسی را به سوی بنی اسرائیل فرستاد به او گفت که: ایام الله را به آنان یادآوری کن. (سوره ابراهیم).

اما چرا ایام الله مهم هستند و ایام الله چه روزهایی هستند؟

با توجه به آیات سوره ابراهیم ایام الله روزی است که بنی اسرائیل از چنگال فرعون نجات یافتند:

و ... اذ انجیکم من آل فرعون یسومونکم سوء العذاب و یذبحون ابناءکم...

روزهای بیداری

مردمی بپاخاسته

و رهبری الهی

یعنی وقتی که رحمت خداوند شامل قومی مستضعف و ستمدیده شد و حکومتی ظالم از ریشه کنده شد و سرنوشت یک ملت تغییر یافت.

و شاید برای همین است که روز نیمه شعبان و رجعت ایام الله نامیده شده اند.

و شاید هم روز بعثت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و محرم و عاشورا و تولد امامان بر حق و بهمن ۵۷ و... هم جزء این روزها باشند.

بزرگداشت ایام الله ذلت و خفت ستمگران را به آنان یادآوری می کند.

ایام الله دهه فجر بر همه مستضعفین جهان مبارک باد.

نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

دیگه نتونستم طاقت بیارم.

اومدم تا یه یادگاری بنویسم برای این روزها.

تا از کاروان عاشورا جا نمونم.

     هفت روز است که زمین را آفریده اند.هفت روز است که زمین را شخم می زنیم.همه ی گندم های ممنوعه را کاشتیم و جاودانگی نرویید.

     همه ی دانه های پنهان در جیب هایمان را کاشتیم و میوه نهال هیچ کدامشان طعم سیب نیمه کاره را نداد. غروب هفتم است.غروبی که فهمیده ایم این خاک موات است و این زمین مرده استعدادرویش هیچ چیز را ندارد.

     امشب هفتمین شب است . شب ناامیدی از خاک. شب دل بستن به آب! و خبر ساده و کوتاه است: «آب را بسته اند». بی طاقتیم بی تاب. لب ها ترک خورده. زبان ها به کام چسبیده. آهسته زیر لب می گوییم:

                                         «یا قمر بنی هاشم»

     ته کوزه ها را می تکانیم. مشک ها را می فشریم. دریغ از قطره‌ای. شکم هایمان را برهنه می کنیم. می چسبانیم به خاکی که می گویند روزی خیمه سقا بوده است تا له له مان شاید فروکش کند.

     امشب هفتمین شب است. شب دل بستن به عشق و خبر ساده و کوتاه است: عشق را پوچ کرده اند. عشق دروغ شده است. کوچک. در ابعاد و اندامی حقیر که حتی نمی شود آن را شناخت. شناسنامه دارد و سن و حتی قیافه.

     ما خودمان را چسبانده ایم به خنکای کف خیمه ی سقا که می گویند عشق را می شناسد و می تواند آن را باز آورد. و صدا می زنیم: «یا ابا فاضل» و حیرت می کنند همه ی آن ها که ارتباط این لقب را با عشق نمی دانند.

     امشب شب عجیبی است. شب عطش. هر کف دست که از آب پر می کنیم، ماه بنی هاشم در آن می لرزد. آب از لای انگشتانمان سر می خورد و فرو می ریزد. باز کف دستی از آب و و آب فرو می ریزد. کنار نهر، تشنه مانده ایم و آب امشب سر جرعه شدن ندارد. منتظر قدم های توست و منتظر تصویر عشق. امشب تنها امیدی که برای سیراب شدن هست، مشکی است که باید پاره شود و آبش بریزد روی خون دست بریده ای و دندانی و چشمی. و گرنه همه قهرمانان را آب برده است و هیچ نیاورده اند و نمانده اند.

      امشب هفتمین شب است. شب عطش. و ما بدجوری به تو نیاز داریم. نه به شمعی که در سقا خانه ای روبه روی تمثالت بگذاریم. نه به سبزی خوردن های سفره ای که لابد سمبل ردای تو اند. نه! ما امشب به قامت رشید خودت نیاز داریم! خود خودت! به دست هایت که باز علم بگیرند. به بازوانت که تکیه گاه شوند. به گریه ات پیش حسین به این که بگویی: «جان برادر دیگر طاقت ندارم بگذار بروم». به رفتنت. به رسیدنت به نهر آب. به کف آب پر کردنت. به تصویر عشق دیدنت. به آب خالی کردنت.به مشک پر کردنت.به دست های قلم شده. به چشم های خون آلود. به مشک تیر خورده.به آن کمر که پیش پای تو بشکند. ما امشب به همه این ها نیازمندیم. چون امشب، شب عطش است. مشک های آب هستند. دریاها موج می زنند ولی امشب، شب عطش است و ما به مشکی نیاز داریم که با دندان گرفته باشند و تیر بخورد. قحطی عشق است. بگو به برادر که عمود خیمه ات را برندارد. بگو که می خواهیم برویم سر به عمود بگذاریم و تمام دلتنگی هامان را برای قامت «مردی که نیست» گریه کنیم.

                                                               

                                                                                       قسمتی از کتاب:«خدا خانه دارد»

                                                                                                     نوشته: فاطمه شهیدی

نوشته شده در شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank