ب مثل باران

انا لله و انا اليه راجعون

 فردا هفتمين روز درگذشت پدر يکی از دوستان است. شايد عمرش را کرده بود ولی مرگ پير و جوان نمی شناسه . شنيدم که پوپک گلدره هنرمند و بازيگر جوان ايرانی دنيا را وداع گفته است. خيلی متاثر شدم. نمی شناختمش ولی خيلی جوان بود. حيف شد. خدا رحمتش کنه. شايد مسافر بعدی ما باشيم.

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

با سلام

باز هم به سرم زد که قالب وبلاگم رو عوض کنم. حتی اسم وبلاگم رو تغيير دادم. خوب من اين جوری ام ديگه. چه ميشه کرد. دنبال يه قالب خيلی خوب و جالبم . ولی بهتره فعلا به همين اکتفا کنم.

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

امروز يک اعلاميه ديدم روی باجه بليت فروشی اتوبوسرانی .شبيه همين مطلب قبلی خودم.خوشحال شدم که يه هم فکر دارم. همش رو نخوندم .ولی اولش همين آيه ۳۵ سوره انفال بود و يک حديث هم از پيامبر اعظم صلی الله عليه و آله و سلم نوشته بود به اين مضمون که هر کسی که همانند جاهليت عبادت کند بر روی تپه آتش خواهد بود. و در آخر از خوانندگان خواسته بودند اعلاميه رو در اختيار ديگران هم قرار بدن. خوب اين هم يه جور تبليغه ديگه. خدا خيرشون بده. ولی کو گوش شنوا.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

             

                ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد

                 دل رميده ما را انيس  و    مونس  شد

 

سلام دوستان

عيد بر همه عاشقان مبارک باد. لبخند يادتون نره.

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

بسم الله الرحمن الرحيم            هست کليد در گنج حکيم

جهل مدرنیته

 

قبلا از خرافات جاهلیت گفتم. اما حالا می خواهم از تأثیر آن در دنیای مدرن امروز حرف بزنم.

مردم جاهلی، علاوه بر عقاید خرافی که ذکر شد، رسوم زننده ای هم داشتند که واقعا شرم آور بود. به عنوان مثال، در هنگام زیارت خانه خدا و طواف کعبه ، حتی زنان کاملا برهنه و عریان ظاهر می شدند؛ و سوت و کف می زدند (مکاء و تصدیه). اما قرآن سخت آنان را نکوهش نمود :

و ما کان صلاتهم عند البیت الا مکاءا و تصدیه . ( سوره انفال/ آيه ۳۵)

 

يعنی در اطراف خانه خدا با سوت زدن و کف زدن عبادت و نيايش می کردند.

این رسوم ناپسند هنوز هم وجود دارد حتی در میان ما مسلمانان و در قرن دو هزار و یک میلادی.

گفته شده سوت زدن ، از عادات قوم لوط بوده است که هنگامی که متوجه می شدند فرد غریبه ای میهمان سرزمین آنان شده با سوت زدن به یک دیگر اطلاع می دادند و همگی برای انجام اعمال منافی عفت به محل اقامت آن میهمان غریبه می رفتند. و همان شبی که فرشتگان وحی به صورت مردانی جوان میهمان حضرت لوط (ع) بودند، همسر لوط نیز به همین روش به مردان قوم خود خبر داد که همسرش میهمان هایی زیبا و جوان دارد.

بعضی فقط تقلید می کنند، بدون هیچ اندیشه ای. سوت زدن، و کف زدن و برهنه ظاهر شدن، جزء فرهنگ جاهلیت و اقوام قدیم بوده است. آن ها عقب مانده بودند، اما ما چطور؟ این همه ادعای مدرنیته شدن و پیشرفت و ... با تقلید از فرهنگ مردمی که افراد باسواد آن ها کمتر از بیست نفر بودند، سازگار است؟ آیا این یک عقب گرد نیست؟ مگر نه این که مکاء و تصدیه از نظر خداوند مذموم است؟ کو اطاعت؟

وقتی پیامبران الهی مردم رو دعوت به پرستش خدا می کردند جوابشان اين بود که ما از دين اجدادمان تقليد می کنيم. و با اين تقليد سعادتشان را ناديده گرفتند.

حرف اصلی من اینه که نمی دونم چرا بعضی ها فکر می کنند نوآوری یعنی بازگشت به عقب.می دونم در روز های میلاد جشن های زیادی برپا می شود. ولی کاش حرمت ها رو رعایت می کردیم. بد نیست یک امروز به جای تقلید اندکی تفکر کنیم.

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

       سلام دوستان.

  جشن بزرگ میلاد گل سر سبد انبیاء، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلّم،را به همه تبریک عرض می کنم و ایام به کامتان .

  تو این چند روزه که نبودم دلم لک زده بود برای نوشتن یک یادداشت.ولی امان از سر شلوغ .

  این هفته وقت مناسبی هست برای آشنایی بیشتر با پیامبر اعظم اسلام(ص) و حداقل عمل به یکی از توصیه های مقام معظم رهبری در سال جدید. یکی از راه های شناخت ایشان، آشنایی با قومی است که محمد صلی الله علیه و آله و سلم در آن متولد شد و با آن ها زندگی کرد، یعنی همان عرب جاهلی.

   مردمی که حدود پنج قرن بعد از تولد مسیح در سرزمین ابرهیم بت شکن ـ مکه ـ به سر می بردند چه گونه مردمی بودند؟ و چه تصویری از تمدن و توسعه داشتند؟  حکایت های فراوانی از این مردم نقل شده ولی چیزی که بیش تر از همه جلب نظر می کنه، خرافات بسیار عجیبیه که در فرهنگ آن ها ریشه کرده بود. باور نمی کنید! پس بهتره خودتون این چند تا خرافه از انبوه خرافات روبخونید و قضاوت کنید .

 

1)   شبه جزیره عربستان یکی از مناطق کم باران هست. مردم آن جا برای آمدن باران، چوب های خاصی را - که زود آتش می گرفتند - جمع می کردند و آن ها را به دم یک گاو می بستند و گاو را تا بالای کوه می راندند و سپس چوب ها را آتش می زدند. چوب ها که آتش می گرفت، گاو بخت برگشته بر اثر سوختگی شروع به دویدن و نعره زدن می کرد ؛ آن ها این عمل ناجوانمردانه را به عنوان یک نوع تقلید و تشبیه به رعد و برق آسمانی انجام می دادند. شعله های آتش را به جای رعد و برق و نعره گاو را به جای رعد حساب می کردند. و فکر می کردند این عمل، در نزول باران موثر است. (جای جرج بوش کوچیکه واقعا خالی. اگه اون جا بود حتما برای حمایت از گاوها قطع نامه تصویب می کرد و ...  بعدش هم ماجراهای بن لادن و القاعده و ... .)

 

2)   اگر گاو ماده آب نمی خورد گاو نر را می زدند!

قضیه این بود که گاوهای نر و ماده را برای نوشیدن آب، کنار جوی آب می بردند، گاهی اتفاق می افتاد که گاوهای نر آب می نوشیدند ولی گاوهای ماده لب به آب نمی زدند. و آن ها تصور می کردند که علت امتناع گاو ماده از نوشیدن آب، وجود همان دیوهایی است که در میان شاخ های گاو نر جا گرفته اند و نمی گذارند گاوهای ماده آب بنوشند. و به همین جهت برای راندن دیوها به سر و صورت گاوهای نر می زدند. (بیچاره آقا گاوه .

به قول شاعر:

 گنه کرد در بلخ آهنگری     

                             به شوشتر زدند گردن مسگری)

 

3)   اگر مرد بزرگی فوت می کرد، شتری را در کنار قبر او در میان گودالی حبس می کردند و آب و علف به او نمی دادند تا جان بسپرد. و جناب میت بزرگوار روز رستاخیز بر آن سوار شود و پیاده محشور نگردد.

( حالا اگه در عصر ماشین بودند چه می کردند. لابد از آن خودروهای تشریفاتی آخرین سیستم  در دل خاک پنهان می کردند. شاید هم کنار قبرستانها یک پارکینگ برای اموات در نظر می گرفتند. چی می شد..!!!)

 

4)   و دیگر خرافات از این قرارند:

 

    -  موقعی که وارد دهی می شدند و از بیماری وبا یا دیو می ترسیدند، برای رفع ترس در برابر دروازه روستا ، صد بار صدای الاغ می دادند و گاهی این کار را با آویختن استخوان روباه به گردن خود، توأم می نمودند.

 

    - و اگر در بیابانی گم می شدند، پیراهن خود را پشت رو می کردند و می پوشیدند.

 

    - موقع مسافرت که از خیانت زنان خود می ترسیدند، برای کسب اطمینان نخی را بر ساقه یا شاخه درختی می بستند؛ موقع بازگشت اگر نخ به حال خود باقی بود، مطمئن می شدند که زن آن ها خیانت نورزیده است، و اگر نخ باز یا مفقود می گردید، زن را به خیانت متهم می ساختند.

 

   -  اگر دندان فرزند آنان می افتاد، آن را با دو انگشت به سوی آفتاب پرتاب کرده می گفتند: آفتاب دندان بهتر از این بده.

 

   - زنی که بچه اش نمی ماند، اگر هفت بار بر کشته مرد بزرگی قدم می گذاشت، معتقد بودند که بچه او باقی می ماند و … .

 

  

ملاحظه فرمودین؟! موندم این همه راه حل رو چطوری کشف کردند. به این می گن خرافه پرستی حرفه ای.

   شاید شما در دنیای به اصطلاح متجدد و روشنفکر امروز هم رگه هایی از این خرافات ناب رو دیده باشید.اما به هرحال امیدوارم فاصله بین شما و جاهلیت آن زمان ها، مسافتی بی انتها باشد.  

   و البته امیدوارم به دوستان عرب زبان برنخوره. لازمه تذکر بدم که اسلام همه پیوند های ما رو با نیاکان کفر پیشه قطع کرد و افتخارات ما هر چه هست در سایه اسلام هست. عرب و عجم، فارس و ترک و کرد و بلوچ، ایرانی و غیر ایرانی، شیعه و سنی، همه یک نقطه مشترک داریم : ما همه عاشق گل محمدی هستیم.

 مخلص همه شما گل های محمدی

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

کتاب تنهايی

(محمد رضازائری)

 

ای فرزند آدم ...

من تو را آفریده ام و از حال درون تو باخبرم ،

اسرار تو را می دانم و برملا نمی کنم .

تنها کسی هستم

که مطمئنی به تو خیانت نمی ورزم،

از تو کوچک تر نیستم و هیچ گاه پایان نمی پذیرم .

سرچشمه و منبع همه عشق ها و محبت ها

منم .

 

تو را برای خودم درست کرده و پرداخته ام .

به من روی آور و با من انس بگیر .

 تو مال منی نه از آن دیگران ،

اگر یک قدم به سوی من بیایی

 ده قدم به سوی تو خواهم برداشت .

 

هنوز تموم نشده و ادامه در يادداشت های بعدی ان شاءالله

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

                                  

                                      السلام عليک حين تقعد

                                      السلام عليک حين تقوم

  سلام می کنم به اين اميد که جوابم را بدهی

                          هر چند که من نمی شنوم ازتو صدايی

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

                                                    آشنا

 

گـاهی نگــــاه ســوی گدایی روا بـــــــود 

                                                           

                                                      کار کریم بخشش و لطف و عطا بـود

 

 

می سـوزم ازفراق تو چون شمع انجمـن

                                            

                                                       خاکسترت به طوف حریمت رها بـود

 

 

چشمان من به سوی تو آواره روز و شب

 

                                                         تا بنگــرد که خیمه تو در کـجـا بـــود

 

 

تـنـها نـه مـن بـه داغ غـمـت مبتلا شـــدم 

 

                                                         عالم به داغ هجــر غمت مبتلا بـــود

 

 

خالی مباد سـیـنـه ام از عشـق روی تـــو

 

                                                          مهر تــو در وجـود من از ابـتــدا بـود

 

 

مـن زنـده ام به شــوق وصـال رخـت ولی

 

                                                          باور نمی کنم ، که میـســّّر مرا بـود

 

 گـر هاشـمی غریب بــود در دیــــار خود

           

                                                     شـاد است از این کـه یار ورا آشنا بـــود

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

 

رحلت حضرت محمد صلی الله عليه و آله و سلم و شهادت امام حسن  و امام رضا عليه السلام تسليت باد .

نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

      نامه ای که نوشته نشد

      

 روزهای آخر ، روزهای حساسی بودند و شهر ساعت های دردناکی را تجربه می کرد .

بعضی ها منتظر فرصت بودند . میشه گفت فرصت طلب ها سه گروه بودند :

گروه اول : دشمن و کسانی مثل ابو سفیان و ایل وتبارش  

گروه دوم (1): که سردسته شون دونفر بودند .

اولی یار غار حبیب خدا (2) و دومی هم یار اولی .

و به نظر من یکی از نامردترین ها که ادعاش زیاد بود .

موجودی خشن و متعصب که در سر خیال ریاست داشت .

گروه سوم (3): هم که انگار همه محبت ها را فراموش کرده بودند .

همان ها که فدایی محمد (ص) بودند

 و محمد (ص) ، عشق خود را _ به جای غنیمت های فتح مکه _ به آن ها تقدیم کرده بود .

چه دنیای پستی! حتی اون ها هم قصد خیانت داشتند .

 و او یک روز به برادرش گفت :

علی جان ، کلید گنج های دنیا و  عمر طولانی در آن را به من داده اند و گفته اند یکی از این دو را انتخاب کن :

 یا زندگی در این دنیای کوچک و یا ملاقات با محبوب .

ولی من ملاقات با محبوب را ترجیح دادم .

حالا دیگه همه می دونستند که او بار سفر بسته .

 لحظه های سخت خداحافظی نزدیک و نزدیک تر می شد . اما نگران بود ، نه برای خودش

که برای آتش برافروخته شده :

               ایها الناس سعرت النار و اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم ...(4)

برای همین دستور داد همه بزرگان ، شهر را ترک کنند برای نبرد با دشمن خارجی .

و اصرار کرد که سپاه به طرف روم حرکت کنه

و به دنبال آن ، کسانی رو که می خواستند در شهر بمونند لعنت کرد .

اما بعضی ها نشنیدند . یعنی نمی خواستند که بشنوند .

و  درخانه نشستند بی هیچ بهانه ، مخصوصا اولی و دومی .

و عجیب تر این که قضیه رو فراموش کردند و یک روز هم برای عیادت  رفتند خانه پیامبر .

پنج شنبه بود .

محمد (ص) آن ها را دید ، کمی سر به زیر انداخت و بعد :

" کاغذ و دواتی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از آن گمراه نشوید . (5)

       اما باز هم سرپیچی .

       همان دومی

       گستاخانه

       و زشت و زننده

       گفت : او بیمار است و هذیان می گوید . کتاب خدا ما را بس است .

       و بعد ، بگو مگو و اختلاف آن قدر زیاد شد که محمد (ص) دلش گرفت:

       مرا رها کنید و  از خانه ام بیرون بروید .

     

      آه آه  ، مصیبت از این بالاتر !

      روز پنج شنبه چه روز دردناکی بود .

      نه نه ، این دیگر قابل بخشش نیست . نه ، هرگز . دیگر چرا توجیه می کنید .

      جسارت به رسول الله ؟!

      رسول خدا و هذیان !

      مگر در عصمت او شک داشتی که چنین بر زبان راندی ؟!

      و یا شاید هم او را با خود آلوده ات مقایسه کردی .

     

      همان روز آتش  را برافروختند .

      آتشی که هنوز که هنوز است شعله ور است .

 

      راستی می دانید چرا پیامبر (ص) از نوشتن نامه منصرف شد ؟

 

 

برگرفته از کتاب فروغ ابدیت نوشته علامه جعفر سبحانی

 

     

 

    پاورقی ها :

 

1)گروه مهاجر  که در سوره حشر ، آیه 8 به این گروه اشاره شده است

2)قرآن کریم : سوره توبه / آیه 40 /  اشاره به داستان هجرت رسول خدا از مکه به مدینه است. پیامبر در بین راه ،ابوبکر را دید و او را نیز با خود برد تا مبادا او برنامه هجرت را برای دشمنان  بازگو کند و در مسیر مدینه برای پنهان شدن به غار ثور پناه بردند . «....إذ هما فی الغار إذ قال لصاحبه لاتحزن إنّ الله معنا ...» ترجمه : در آن هنگام که آن دو در غار بودند و او (پیامبر ) به همراه خود گفت : « غم مخور ، خدا با ماست ...  .

3) گروه انصار مدینه که در سوره حشر آیه 9 به ایثار آنان اشاره گردیده .

4) سیره ابن هشام / ج2 /ص654 : شرح تاریخ زندگی پیامبر اسلام

و طبقات ابن سعد / ج2 /ص 216  . کتابی است که بزرگان اسلام را معرفی نموده .

ترجمه : ای مردم آتش فتنه برافروخته شده و فتنه مانند پاره های شب تاریک ، روی آورده و شما هیچ دستاویزی بر ضد من ندارید . من حلال نکردم مگر آن چه را که قرآن حلال نموده و تحریم ننمودم مگر آن چه را که قرآن ، آن را تحریم نموده است .

5) منظور این بود که پیامبر (ص) دیکته کنند و یکی از نویسندگان و کاتبان ایشان بنویسند . و گرنه پیامبر اسلام تا آخرین لحظه زندگی قلم به دست نگرفته و خطی ننوشته بود .           

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

حدودا هجده سالش بود.

با مادر بزرگش اومده بود برای ديد و بازديد . همون جا هم از فرصت استفاده کرد و يک سؤال اساسی کرد . انگار خيلی وقت بود که می خواست بپرسه . جوابش رو دادم . ولی دلم می خواد شما هم کمکم کنيد .لطفا يکی  به اين دو سؤال اين جوون جواب بده طوری که اون هم بفهمه و بتونه هضمش کنه .

 خدا رو چطور ميشه شناخت ؟

چرا دين اسلام برترين دين هاست ؟

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

                                                                           

سطرهای سپيد            

واژه واژه

سطر سطر

صفحه صفحه

فصل فصل

گیسوان من سفید می شوند

هم چنان که سطر سطر

صفحه های دفترم سیاه می شوند             

خواستی که با تمام حوصله

تارهای روشن و سفید را

رشته رشته بشمری

گفتمت که دست های مهربانی ات

در ابتدای راه

خسته می شوند

گفتمت که راه دیگری

انتخاب کن :

دفتر مرا ورق بزن

نقطه نقطه

حرف حرف

واژه واژه

سطر سطر

شعرهای دفتر مرا

مو به مو حساب کن                                      

 

             شعر از استاد قيصر امين پور کتاب گل ها همه آفتاب گردانند

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

       عاشق صادق

 

       چهل روز در کما به سر برد . در خلال این مدت ، گاهی علائم حیاتی مغز ، قلب ، کلیه و ریه ها یکی پس از دیگری از کار می افتاد اما لحظه ای بعد ناگهان تمام اعضا شروع به کار می کرد و لب به سخن می گشود و مطلبی می گفت و مجددا حالش وخیم می شد .

       یک بار که به هوش آمد این جمله را گفت :

 

         عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد ، در عشق خود صادق نیست.

 

      و دوباره در حالت کما فرو رفت . حالش خیلی بد بود به طوری که قادر به تنفس نبود .

      پزشکان گفتند برای تنفس دادن به بیمار راهی نیست جز این که گلوی او را بریده و از آن جا دستگاه مخصوص تنفس را وارد ریه ها کنیم .

       وقتی این پیشنهاد از طرف پزشکان داده شد می خواستم بگویم نه ، اما نمی دانم چه شد که یک مرتبه و بی اختیار گفتم بله و اجازه دادم .

       به محض این که رضایت به این کار بر زبانم جاری شد ، هر چه می خواستم مانع عمل شوم نتوانستم حرفی بزنم . گویی اختیار از من سلب شده بود .

همین که هیأت پزشکان با تیغ مخصوص ، گلوی او را بریدند ، اتفاق عجیبی افتاد . نور سبزرنگی به اتاق وارد شد و همزمان با آن ، دستگاه مونیتور سوت ممتدی کشید و سرانجام روح ملکوتی اش عروج نمود .

       این در حالی بود که تمام محاسن او به خون گلویش آغشته شده بود و در این جا معنای کلام او را درک کردم که : عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست .

 

       او همان عارف بالله و عاشق دل سوخته اهل بیت – شیخ جعفر مجتهدی - بود که هنگام ملاقات با معبود، محاسنش مانند مولایش حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام به خون گلویش خضاب شده بود .

       آری

       

             تا مرد به تیغ عشق بی سر نشود  

 

                                                              در حضرت معشوق مطهر نشود

 

                                                                                         (ابوسعید ابو الخیر )

                                             

                                               *****************

 

          با ســـر به تماشـــای رخ یــار  روم   

 

                                                              با چهره غرق خون به گلزار روم

 

 

         دانی که چرا حنجر من ببریده است ؟  

 

                                                           من عاشـقم و به سـوی دلـدار روم 

 

 

       برگرفته از کتاب لاله ای از ملکوت / شرح زندگی شيخ جعفر مجتهدی 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |

.

السلام علیک یا ابا عبدالله

سلام بر زینب و فرزندان حسین

دقیقه های آخر سال 84 در حال عبورند .

تیک تاک ... تیک تاک ... تیک تاک

       هنوز خونه تکونی تموم نشده . با عجله تو خونه می چرخم و اوضاع رو سرو سامون    می دم .

شستن ظرف ها که تموم شد ، وضو می گیرم . به ساعت نگاه می کنم : فقط ده دقیقه مونده . هیچ احساسی ندارم . تلویزیون در حال پخش مستقیم سخن رانی استاد فرحزاد از حرم مطهر هست که سخن یکی از بزرگان رو نقل می کنند : خلاصه اخلاق دو کلمه است :مرنج و مرنجان .

       با همین دو کلمه تلنگری خورد به احساسم . یک دفعه رفتم به فکر : یعنی ممکنه کسی از من رنجیده باشه ؟ و خدا نکند مولا و آقامون رنجیده خاطر بشه . دلم می شکنه . دست ها رو به دعا برمی دارم و زمزمه می کنم : اللهم کل ولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه....

      یک دقیقه به لحظه تحویل مونده ، بلند میشم و بعد دو رکعت نماز به نیت حضرت فاطمه سلام الله علیها . با این نماز سال جدید رو پیوند می زنم به سال جدید . بعد از نماز هم دعای معروف را می خوانم ،365 بار به نیت هر روز از سال جدید :

 

     یا مقلب القلوب و الأبصار              یا مدبر اللیل و النهار           یا محوّل الحول و الأحوال

                                               

                                                   حوّل حالنا إلی أحسن الحال

 

 

                         

 

    چقدر خوشحال شدم وقتی توسط رهبر عزیز انقلاب اعلام شد که امسال با نام پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله و سلم آغاز می شه . مرهمی بود بر دل داغدارم . هیچ عیدی به این شیرینی نمی شه . به رغم میل شیطان و جنودش ، نام پیامبر (ص) زینت هر مجلسی خواهد شد . کارنامه سال گذشته رو که مرور می کنم، تلخ ترین روزها ، وقتی بود که خبر شوم اهانت به پیامبر مکرم اسلام رو شنیدم . به یاد ابوجهل و ابو لهب افتادم که با ریختن زباله بر سر بهترین انسانها و سالار پیامبران، دل ایشان رو می آزردند :

 « بسم الله الرحمن الرحیم  تبت یدا ابی لهب و تبّ  ما اغنی عنه ماله و ما کسب سیصلی ناراً ذات لهب.....»

       و دردمندانه آرزو کردم : « ... لو أنّ لی بکم قوة أو آوی الی رکن شدید  »(هود/ 80)

  يعنی : ای کاش در برابر شما قدرتی داشتم يا تکيه گاه و پشتيبان محکمی در اختيار من بود . آن گاه می دانستم با شما زشت سيرتان ددمنش چه کنم .

      امّا افسوس امسال هم بدون پشتيبان و بی او گذشت . مولا جان پس کی می آیی ؟

     راستی در آغاز رستاخیز طبیعت چه باید کرد ؟ در یکی از احادیث آمده  که "هنگامی که بهار را دیدید بسیار از رستاخیز قیامت یاد کنید ." یعنی زنده شدن دوباره زمین پس از مرگش باید یادآوری باشد برای ایجاد شادابی در روح وجسم .

      امسال فرصت خوبیه تا بیشتر با پیامبرمون آشنا بشیم . نام محمد (ص)  باید شوری محمدی در نهاد و روح ما ایجاد کنه .  

        

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط رضوان مرادی نظرات () |


Design By : Night Skin

PageRank