ب مثل باران
اول: یا مُعِزّ شنیدم ژتون غذا نداشتی و مجبور شدی... انگار عزت من بود که درهم شکست. سپاس خداوندی را سزاست که: تُعِزُّ مَن تَشاء و تَذِلُّ من تَشاء دوم: یا واسع و یا موسع آسمان و زمین و ما بینهما به چشم نمی آید در مقابل عرش و کرسی تو عرش و کرس نمی خواهم دلی می خواهم به وسعت ذات تو بی مکان و بی زمان تا حرم تو باشد برای کریمی چون تو که زیاد نیست، هست؟
از وبلاگ: وقایع ابن محمود مولانا سیمی، از شاعران سلف بود و در خوردن طعام شهرت تمام داشت. روزی شخصی در مجلسی گفت: مولانا بیست و چهار من خرما یکجا توانَد خورد. یکی از این معنی در شگفت شد و با هم به مبلغی شرط بستند. 24 من خرما برداشتند و به خدمت مولانا رفتند. اتفاقاً در آن روز مولانا را ضعفی بود و بر بالش تکیه داده بود. چون سبب آمدن آن دو را معلوم کرد، گفت: خرما را به نزدیک بالین من نهید: تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن؟ به موجب فرموده عزیزان دست از زیر بالاپوش بیرون میآورد و مشت مشت خرما بر میگرفت و میخورد تا هیچ نماند. آنگاه آن دو کس را پرسید: با دانه شرط بسته بودید یا بی دانه؟ گفتند: کسی خرما را با دانه نمیخورَد. گفت: من همه را با دانه خوردم تا اختلافی در میان قوم پدید نیاید. حکیمی این حکایت بشنود و گفت: اگر همه بزرگان قوم، آن 24 من خرما را با دانه میخوردند، در شمارش آن، این مایه اختلاف روی نمیداد و غوغایی ازین دست در خلایق نمیافتاد. و از آنجاست که اعاظم کرمان کاری را که ایرادیش در میان آید، مثل زنند که: دندلو دارد. دندلو (Dendelu) در لهجه ایشان، هسته هرچیز را گویند، بالاخص هسته خرما. پس ای پسر! اگر عزم کاری عظیم کنی، هسته آن را نیز تدبیری بیندیش! دویدم و دویدم، به این وبلاگ رسیدم، یه شعر ازش دزدیدم شعری زیبا از خانم الهی قمشه ای نازنینا مُلـــــک دل تسـخیر توست پـای جان بـی قید ، در زنجیر توست آتــــشی افـروختی بـر جـان مـن سوخـتی هم کـفر و هم ایمـان مـن جــرعه ای در جـام هـستی ریختـی خاک مـا با عـشق خـویش آمـیختی عقل وهوش و دین و دل در دام توست بی قـراران را قـرار از نـام توسـت عاشـــقی زارم دریـن مـاه صــیام فارغـم از چون و چند نـنگ و نـام فارغــم ار کفـر و دیـن و مـاه و مـن با خـیالت بـی خـبر از خــویشتـن هـر سـر مـویم زند فــــریاد دوست کـفر من ، ایـمان من، دیـدار اوست مصیبت که می آید دهان بسته می شود برگ ها می افتند و و دل ها ... شاید صبورتر قطعا شما را با چیزی از ترس، گرسنگی و کاهش در اموال و جان ها و میوه ها امتحان میکنیم و بشارت ده به استقامت کنندگان وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلّهِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ (بقره / ١۵۶و ١۵۵) صبح زود داشتم تو حیاط قدم می زدم که چشمم به همان اجیر هر روزی افتاد... میخواستم از خوشحالی جیغ بزنم و بروبچز را خبر کنم اما اصحاب کهف همه خسبیده بودند. از چند روز پیش شروع به رنگی شدن کرده بود: می گویند قهوه ای است اما من دوست دارم بگویم سرخ...خیلی منتظر رسیدنش بودم... اولین باری بود که تکامل یک انجیر را می دیدم. و حالا انتظار به سر رسیده بود. دست دارز کردم تا نازش کنم اما... یک دفعه از رو شاخه افتاد کف دستم آه مرا ببخش انجیر جان... نمی خواستم این طوری بشود راستش بیشتر از مصطفی اما بعد... بی خیال دختر جان! شاید آن انجیر ناز عجب طعمی داشت تکامل یعنی این. از سخاوتت متشکرم درخت مهربان! پانوشت: می گویند انجیر در چهار سالگی میوه می دهد اما درخت ما سه ساله است هنوز ... تابستان پارسال هم زحمت کشیدند و یک عدد انجیر ناقابل تقدیم نمودند. شاید به خاطر آن "آیت الکرسی" و "انا انزلناه" هایی است که پدر هنگام کاشتنش خواند و به پایش فوت کرد. شاید هم یک امر کاملا طبیعی است. تا به حال این قدر از نزدیک تو را لمس نکرده بودم. که کاش نکرده بودم. تا به حال این قدر ریشخند نشده بودم. بارها و بارها خوانده بودم و شنیده بودم تو را که: و چون با کسانى که ایمان آوردهاند برخورد کنند، مىگویند: «ایمان آوردیم»، و چون با شیطانهاى خود خلوت کنند، مىگویند: «در حقیقت ما با شماییم، ما فقط [آنان را]ریشخند مىکنیم.» و راحت گذشته بودم. اما شنیدن کی بود مانند دیدن. امروز مچاله ام از درد. تو مچاله ام کردی. توی فرشته صورت و شیطان سیرت وَإِذَا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوْا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَیَاطِینِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ حقت همان رژ لب بر روی ماشینت بود خائن. چه بدبختی تو که خدا هم بی شعورت خوانده: یُخادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ (بقره9) چه زخمی خورده است حبیب خدا از این همه ریا کاش هیچ وقت "دل شکسته" را ندیده بودم. پانوشت: - اگر جای شهاب الدین حسینی بودم ... محال بود بازیگر چنین صحنه ای باشم. سر صحنه یا خودم شهید می شدم یا طرف رو شهید می کردم - فرازی از سوره مبارکه بقره: به نام خداوند بخشنده مهربان و برخى از مردم مىگویند: «ما به خدا و روز بازپسین ایمان آوردهایم»، ولى مومنان [راستین] نیستند.(بقره/8) با خدا و مؤمنان نیرنگ مىبازند؛ ولى جز بر خویشتن نیرنگ نمىزنند، و نمىفهمند.(بقره/9) در دلهایشان مرضى است؛ و خدا بر مرضشان افزود؛ و به [سزاى] آنچه به دروغ مىگفتند، عذابى دردناک [در پیش] خواهند داشت.(بقره/10) و چون به آنان گفته شود: «در زمین فساد مکنید»، مىگویند: «ما خود اصلاحگریم. »(بقره/11) بهوش باشید که آنان فسادگرانند، لیکن نمىفهمند.(بقره/12) و چون به آنان گفته شود: «همانگونه که مردم ایمان آوردند، شما هم ایمان بیاورید»، مىگویند: «آیا همانگونه که کمخردان ایمان آوردهاند، ایمان بیاوریم؟» هشدار که آنان همان کمخردانند؛ ولى نمىدانند.(بقره/13) و چون با کسانى که ایمان آوردهاند برخورد کنند، مىگویند: «ایمان آوردیم»، و چون با شیطانهاى خود خلوت کنند، مىگویند: «در حقیقت ما با شماییم، ما فقط [آنان را]ریشخند مىکنیم.»(بقره/14) خدا [است که] ریشخندشان مىکند، و آنان را در طغیانشان فرو مىگذارد تا سرگردان شوند.(بقره/15) همین کسانند که گمراهى را به [بهاى] هدایت خریدند، در نتیجه داد و ستدشان سود[ى به بار] نیاورد؛ و هدایتیافته نبودند.(بقره/16) مَثَل آنان، همچون مَثَل کسانى است که آتشى افروختند، و چون پیرامون آنان را روشنایى داد، خدا نورشان را برد؛ و در میان تاریکیهایى که نمىبینند رهایشان کرد.(بقره/17) کرند، لالند، کورند؛ بنابراین به راه نمىآیند.(بقره/18) یا چون [کسانى که در معرض] رگبارى از آسمان ـ که در آن تاریکیها و رعد و برقى است ـ [قرار گرفتهاند از] نهیب [آذرخش]و [بیم مرگ، سر انگشتان خود را در گوشهایشان نهند، ولى خدا بر کافران احاطه دارد.(بقره/19) نزدیک است که برق، چشمانشان را برباید؛ هرگاه که بر آنان روشنى بخشد، در آن گام زنند؛ و چون راهشان را تاریک کند،] بر جاى خود [بایستند؛ و اگر خدا مىخواست شنوایى و بینایىشان را برمىگرفت، که خدا بر همه چیز تواناست.(بقره/20) دیگر خسته ام از این همه تلخ نوشتن. من و تلخی آبمان توی یک جوب نمی رود. تلخک باشم بهتر نیست؟ باید از نو شروع کنم. یادش بخیر تابستانهای بلند نوجوانی با خواندن قصه ها چه کوتاه می شد. قصه های خوب برای بچه های خوب را هر تابستان تکرار می کردم اما همیشه برایم جدید بودند. چه جادویی داشت قصه های آذر یزدی. روحشان شاد
بسم الله الرحمن الرحیم وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ (مؤمنون52) امّ یعنی پایه و اساس و امّة واحدة یعنی: پایه و اساس این جامعه شما یکی است
و آن پایه، خدای بلند مرتبه است.
اما گاهی بشر ساز جدایی می زند فرعون از این پایه کناره گرفت و خواست پایه ای دیگر بنا نهد با دست به سینه اش زد و گفت:
أنَا ریُِّکُمُ الاَعلَی من خدای برترم. و آبادانی این سرزمین از من است من چنینم و چنانم.
خدایا منیتمان را از بین ما و خودت بردار
وقتی که نامردمی دوره ات کرده وقتی که مردان را بر سر دار کرده اند لب بستن و خاموش نشستن گناهی است بزرگ خشم یک زن را می خواهد برای درهم پیچیدن بساط نامردمان. خطابه ی دختر به جای ذوالفقار پدر فریاد ویرانگر خواهر بدل از حنجر بریده برادر دیگر اسلحه لازم نیست همین کافی است برای این که به خاک سیاهشان بنشاند حتی اگر دستهایش را بسته باشند



می ترسیدم. اگر بفهمد... اوه خدایا رحم کن.
، خودش مرا انتخاب کرده بود
... چرا ردش می کردم؟!!!
... تا آن هنگام انجیر به آن تازگی نخورده بودم: تازه و بدون کرم.



| Design By : Night Skin |

